زیباترین ها

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

 به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

 وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

   


در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید،
هیچکس عصبانی نیست!
هیچکس سوار اسب نیست!
هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید!
در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد!
اینها اصالت ما هستند: مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام، ادب، نجابت

...................... اینگونه به زندگي نگاه کنيد...

...........................................................................................................................................
*مرد را به عقلش نه به ثروتش

*زن را به وفايش نه به جمالش

*دوست را به محبتش نه به کلامش

*عاشق را به صبرش نه به ادعايش

*مال را به برکتش نه به مقدارش

*خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

*اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

*غذا را به کيفيتش نه به کميتش

*درس را به استادش نه به سختیش

*دانشمند را به علمش نه به مدرکش

*مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

*نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

*شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

*دل را به پاکیش نه به صاحبش

*جسم را به سلامتش نه به لاغریش

*سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

*چشم رابه نوع نگاهش نه به زیباییش

شما که خوندین و میدونم لذت بردین حالانظرهم بدین

زیبایی

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است. . . .

مادر دوستت دارم...


از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس

از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا میکنند.


زادگاه و زادروز هیچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست چرا که آدمها هر لحظه در تپش قلب کسانیکه دوستشان دارند متولد میشوند .

نظریه تضاد اجتماعی

مكتب تضاد

مشخص ترين نظريه در مكتب تضاد، نظريه ماركس در انقلاب است كه نخستين نظريه اى است كه با بررسى تحولات تاريخى، انقلاب را به عنوان پديده اى اجتناب ناپذير، مثبت و مهم ترين عامل در تكامل و تحول جامعه مطرح ساخت. براى فهم تئورى انقلاب ماركس مى بايست آن را در درون دستگاه جامعه شناسى سياسى آن، جاى داد كه بحث مفصل آن از حيطه موضوع ما خارج است. اما عصاره آن اين است كه شيوه توليد، بنياد اساسى جامعه و تحولات آن را شكل مى دهد. تحول شيوه توليد موجب برآمدن طبقه اى جديد مى شود كه تضاد بين اين طبقه و طبقات حاكم موجب بروز انقلاب مى گردد. مثلا تحول شيوه توليد از كشاورزى به صنعتى، موجب پيدايش طبقه بورژوازى گرديد كه حاصل تضاد و تنازع بين آن ها، انقلاب بورژوايى بود و اين خود موجب پيدايش طبقه كارگر شد و باز از تنازع طبقه پرولتر و بورژوا، انقلاب سوسياليستى رخ مى دهد.

ادامه نوشته

پند

چند نصیحت به خودم

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که  رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادتت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود  

ياد گرفتم

 

ياد گرفتم كه :

۱-با احمق بحث نكنم و بگذارم در دنياي احمقانه خودش خوشبخت زندگي كند .

۲-با وقيح جدل نكنم چون چيزي را براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي كند .

۳-از حسود دوري كنم چون اگر حتي دنيا را به او تقديم كنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

۴-تنهايي را به بودن در جمعي كه به آن تعلق ندارم ترجيح دهم .

راز موفقيت

 

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت،

"فردا به کنار نهر آب بیا تا راز  موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..


سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند

و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.


ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط

آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست

خود را خلاصی بخشد.


همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه

فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"

گفت، "هوا."


سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش

خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد

 

رمضان

فرا رسیدن ماه ضیافت الهی بر همه مسلمانان جهان مبارک باد

دعای افطار

اللَّهُمَّ لَكَ صُمْتُ وَ عَلَى رِزْقِكَ أَفْطَرْتُ وَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ 

 

دعای امیر المومنین هنگام افطار:

بِسْمِ اللَّهِ اللَّهُمَّ لَكَ صُمْنَا وَ عَلَى رِزْقِكَ أَفْطَرْنَا فَتَقَبَّلْ [فَتَقَبَّلْهُ‏] مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ 

 

دعای هنگام صرف لقمه اول افطار:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ اغْفِرْ لِى

 

قرائت سوره مبارکه قدر نیز به هنگام افطار توصیه شده است

 

دعاى سحرهاى ماه مبارك رمضان

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ

خدايا از تو خواهم به درخشنده ترين مراتب

بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِىُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

درخشندگيت با اينكه تمام مراتب آن درخشنده است خدايا درخواست كنم به همه مراتب درخشندگيت خدايا از

اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

تو خواهم به زيباترين مراتب جمالت با اينكه تمام مراتب جمالت زيبا است خدايا از تو خواهم

بِجَمالِكَ كُلِّهِاَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ

به همه مراتب جمالت خدايا از تو خواهم به باشكوهترين مراتب جلالت با اينكه تمام مراتب جلال تو

جَليلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

باشكوه است خدايا از تو خواهم به همه مراتب جلالت خدايا از تو خواهم به

عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِها وَكُلُّ عَظَمَتِكَ عَظَيمَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

بزرگترين مرتبه عظمتت با اينكه تمام مراتب عظمتت بزرگ است خدايا از تو خواهم

بِعَظَمَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسَئَلُكَ مِنْ نُورِكَ بِاَنْوَرِهِ وَكُلُّ نُورِكَ نَيِّرٌ

به همه مراتب عظمتت خدايا از تو خواهم به نورانى ترين مراتب روشنيت با اينكه تمام مراتب روشنيت نورانى است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ

خدايا از تو خواهم به همه مراتب نورت خدايا از تو خواهم به وسيعترين مراتب رحمتت با اينكه تمام مراتب رحمتت

بِاَوْسَعِها وَكُلُّ رَحْمَتِكَ واسِعَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها

وسيع است خدايا از تو خواهم به همه مراتب رحمتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها وَكُلُّ كَلِماتِكَ تاَّمَّةٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم به تمامترين كلمات (و سخنانت ) با اينكه همه سخنانت تمام است خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّهَا اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِاَكْمَلِهِ

از تو خواهم به همه سخنانت خدايا از تو خواهم به كاملترين مرتبه كمالت با اينكه

وَكُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

تمام مراتب كمالت كامل است خدايا از تو خواهم به همه مراتب كمالت خدايا از تو

اَسْئَلُكَ مِنْ اَسماَّئِكَ بِاَكْبَرِها وَكُلُّ اَسْماَّئِكَ كَبيرَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خواهم به بزرگترين نامهايت با اينكه تمام نامهايت بزرگ است خدايا از تو خواهم به همه

بِاَسْماَّئِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ باَعَزِّها وَكُلُّ عِزَّتِكَ

نامهايت خدايا از تو خواهم به عزيزترين مقام عزتت گرچه همه مراتب عزتت

عَزيزَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

عزيز است خدايا از تو خواهم به همه مراتب عزتت خدايا از تو خواهم به حق گذراترين


مَشِيَّتِكَ بِاَمْضاها وَكُلُّ مَشِيَّتِكَ ماضِيَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ

مشيتت گرچه تمام مراتب مشيتت گذرا است خدايا از تو خواهم

كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ قُدْرَتِكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتى اسْتَطَلْتَ بِها عَلى

تمام مراتب مشيتت خدايا از تو خواهم به حق آن قدرتت كه احاطه پيدا كردى بدان بر

كُلِّشَىْءٍ وَكُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطيلَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها

هر چيز گرچه تمام مراتب قدرتت چنين است خدايا از تو خواهم به همه مراتب قدرتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِهِ وَكُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ اَللّهُمَّ اِنّى

خدايا از تو خواهم به حق نافذترين مراتب دانشت گرچه تمام مراتب دانشت نافذ است خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضاهُ وَكُلُّ قَوْلِكَ

خواهم به تمام مراتب دانشت خدايا از تو خواهم به حق پسنديده ترين سخنانت با اينكه همه سخنانت

رَضِىُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

پسنديده است خدايا از تو خواهم به حق همه سخنانت خدايا از تو خواهم به حق

مَساَّئِلِكَ بِاَحَبِّها اِلَيْكَ وَكُلُّ مَساَّئِلِكَ اِلَيْكَ حَبيبَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

محبوبترين خواسته هايت پيش تو گرچه همه خواسته هايت پيش تو محبوب است خدايا از تو خواهم به حق

بِمَساَّئِلِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهِ وَكُلُّ شَرَفِكَ

همه خواسته هايت خدايا از تو خواهم به حق شريفترين مراتب شرفت با اينكه تمام مراتب آن

شَريفٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

شريف است خدايا از تو خواهم به همه مراتب شرفت خدايا از تو خواهم به حق

سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهِ وَكُلُّ سُلطانِكَ داَّئِمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ

ابدى ترين مراتب سلطنت گرچه تمام مراتب سلطنتت جاويدان است خدايا از تو خواهم به حق تمام مراتب سلطنتت

كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَرِهِ وَكُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم به حق گرانمايه ترين مراتب فرمانرواييت گرچه تمام مراتب فرمانرواييت گرانمايه است خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاَعْلاهُ وَكُلُّ

از تو خواهم به همه مراتب فرمانرواييت خدايا از تو خواهم به والاترين مقام بلندت گرچه همه

عُلُوِّكَ عالٍ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

مراتب آن والاست خدايا از تو خواهم به همه مراتب بلنديت خدايا از تو خواهم به حق

مَنِّكَ بِاَقْدَمِهِ وَكُلُّ مَنِّكَ قَديمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَنِّكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ

قديمترين نعمتت گرچه همه نعمتهايت قديم است خدايا از تو خواهم به حق نعمتهايت خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِاَكْرَمِها وَكُلُّ آياتِكَ كَريمَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى

از تو خواهم به حق گرامى ترين آياتت گرچه همه آيات تو گرامى است خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِآياتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِما اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّاْنِ

خواهم به حق همه آياتت خدايا از تو خواهم بدانچه در آنى از شاءن

وَالْجَبَرُوتِ وَاَسْئَلُكَ بِكُلِّ شَاْنٍ وَحْدَهُ وَ جَبَرُوتٍ وَحْدَها اَللّهُمَّ اِنّى

و مقام و بزرگى واز تو خواهم به هر شاءن و مقامى جدا و بهر بزرگى جداگانه خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِما تُجيبُنى [بِهِ] حينَ اَسْئَلُكَ فَاَجِبْنى يا اَللّهُ پس هر حاجت كه

خواهم به آنچه اجابت كنى دعايم را هنگامى كه از تو خواهم كه اجابت كنى اى خدا

 

 

 

نقش خانواده در اجتماعي كردن فرزندان

 

یک تحقیق

۱-بررسي خصوصيات خانواده نشان داد آن دسته از فرضياتي كه بيان مي‌داشت هرقدر تعداد افراد در خانواده بيشتر باشد، اجتماعي شدن افراد بهتر و سريعتر انجام مي‌گردد،دراين تحقيق تائيد نگرديد.اما فرضيات ديگري كه بيان مي‌داشت با افزايش سن والدين و گذشتن از زمان ازدواج، اجتماعي شدن فرزند بطور مناسب‌تري صورت مي‌گيرد، تائيد شد.

۲ـ آن دسته از تئوريهايي كه بيان مي‌دارند خانواده‌هايي كه والدين درآن از سطح تحصيلات بالاتري برخوردارند،بهتر و مناسب‌تر مي‌توانند فرزندان خويش را اجتماعي سازند، در ظاهر تائيد نمي‌شود، اما در واقع تاثير خود را هنگام ايفاي نقش آموزشي والگويي بجاي مي‌گذارد.

۳ـ بررسي نتايج متغير انتظارات والدين از يكديگر بيانگر اين مطلب مهم و اساسي است كه اجتماعي شدن در خانواده‌هايي بهتر و مناسبتر صورت مي‌گيرد كه والدين با يكديگر تفاهم بيشتري داشته و ازيكديگر حمايت كنند.درواقع خانواده‌هاي نابسامان كه در آن زن و شوهر با يكديگر اختلاف نظر داشته و از يكديگر حمايت نمي‌كنند،طبيعتا" نمي‌توانند به نحو مناسبي فرزندان خود را اجتماعي كنند.

۴ـ فرضيات مهمي كه بخصوص درنظريات پارسنز و گود وجود داشت و تاكيد بسياري بر نقش عاطفي والدين ميكرد، دراين تحقيق نيز تاييد شد.البته دراين زمينه مادران نقش مهمتري نسبت به پدران بايد ايفاء نمايند.

۵ـ تاكيد فراواني كه دوركيم و پارسنز در نظريات خود برنقشي كه والدين در آموزش فرزندان خويش بايد ايفاءكننده مي‌نمود، دراين تحقيق نيز تاييد شد كه هرقدر والدين بيشتربه فرزندان خود آموزش داده و صحبت كنند، فرزندان نيز بهتر اجتماعي مي‌گردند.

۶ـ باتوجه به فرضيات دوركيم، پارسنز و گود مبني بر نقش نظارت و كنترل بررفتار كودك در اجتماعي شدن فرزند،و نيز نتايج بدست آمده از متغيرهاي نظارت ، مي‌توان بيان داشت كه مراقبت و سخت‌گيري بر اجتماعي شدن تاثير مثبت دارد.اما آزاد گذاشتن فرزند تنها در يك بعد از ابعاد اجتماعي شدن تاثير دارد و آن فراگيري صلاحيتهاي روابط اجتماعي است .و هيچگونه تاثير معني‌داري با ديگر ابعاد اجتماعي شدن ندارند.

۷ـ آن دسته از فرضياتي كه نقش عاطفه و اعمال محبت را دراجتماعي شدن لازم مي‌دانست ، در واقع بر حمايت از فرزندان در شرايط بحراني نيز تاكيد مي‌نمايد.دراين تحقيق نيز اين فرضيه، تاييد شد كه هرقدر فرزندان پشتوانه‌هاي قويتري براي حمايت در شرايط بحراني داشته باشند،پدر و مادر به آنها توجه داشته، آنها را درك نموده و از ايشان پشتيباني نمايند، فرزندان بهتر اجتماعي خواهند شد.

۸ـآن دسته از فرضياتي كه مبناي اجتماعي شدن را وجود كنش متقابل بين والدين و فرزندان مي‌دانست و بر ارتباط و صحبت كردن پدر - مادر با فرزندان تاكيد داشت ، دراين تحقيق مورد تاييد قرار گرفت .

۹ـ تاكيد زيادي كه پارسنز، گود، فرويد و ديگر نظريه پردازان بر نقش همانندسازي فرزندان با والدين و الگوگيري از رفتار آنها و آموزش نقش‌هاي اجتماعي داشتند، دراين تحقيق نيز مورد تاييد قرار گرفت .

۱0 ـنقش والدين دراصلاح رفتار اشتباه فرزندان و هدايت آنها به انجام شيوه‌هاي صحيح و رفتار موردنظر، نشان داد كه بر اجتماعي شدن فرزندان تاثير معكوس دارد.يعني استفاده از روشهاي توبيخ براي اصلاح رفتار (تنبيه كردن، قهركردن و محروم كردن) بر اجتماعي شدن فرزندان بهتر انجام مي‌گيرد.

۱۱ـ دراين تحقيق ثابت شد كه برخورد مستبدانه با فرزندان و توسل به زور براي وادار كردن آنها به انجام كارها، تاثير منفي بر اجتماعي شدن فرزندان به نحو مناسب‌تري صورت مي‌گيرد.

۱۲ـ فرضيه مهم ديگري كه بر استمرار،پايداري و وجود ثبات در رفتار والدين با فرزندان تاكيد داشت ، دراين تحقيق مورد تاييد قرار گرفت .نتايج بدست آمده نشان مي‌دهند كه براي بهتر اجتماعي شدن فرزندان، والدين بايد حتما" به حرفي كه مي‌زنند يا قولي كه مي‌دهند، عمل نمايند.

۱۳ـ يك سري از فرضيات نيز برنقش پايگاه اجتماعي - اقتصادي و درواقع وضعيت اقتصادي بهتر خانواده براي اجتماعي شدن فرزندان تاكيد داشت .نتايج بدست آمده دراين تحقيق خلاف آنرا ثابت مي‌نمايد.نتايج نشان مي‌دهند كه هرقدر هزينه‌هاي زندگي و هزينه‌هاي آموزشي بالاتر، درآمد خانواده بيشتر، وضعيت اقتصادي خانواده بهتر بوده و خانواده از پايگاه اجتماعي - اقتصادي بهتري برخوردار باشد، اجتماعي شدن فرزند به نحو نامناسب‌تري انجام مي‌گيرد.

۱۴ـ همچنين از لحاظ تئوريك وجود تفاوت در ابعاد گوناگون سن نقش‌هاي مادر و پدر دراين تحقيق نيز مورد تاييد قرار گرفت .اهميت نقش اصلاحي رفتار و اقتدار براي پدران بيش از مادران و درعوض نقش حمايتي و عاطفي براي مادران بيشتر از پدران بود.

15 ـ همچنين نتيجه ديگر وجود اختلاف بين دختران و پسران در اجتماعي شدن، بخصوص از ابعاد مختلف مي‌باشد.

 با تشکراز:

امير اكبري‌قمصري؛

سخنانی از بزرگان

امام زین العابدین (ع)

احسان از خود شروع می شود.

رسول اکرم(ص)

هیچکس از مشورت بدبخت نشد و از خودرأیی خوشبخت نشد.

ویرژیل:

آنهایی قادر هستند که خود را قادر بپندارند

ساموِئل جانسون:

تحسین شدن،حتی توسط یک نفر،بسیار اثربخش است.

رومارسس:

بهترین معلومات ما آنهایی هستند که خود به شخصه فراگرفته ایم .

هاروی کاکس:

تصمیم نگرفتن هم تصمیم گرفتن است .

امام علی (ع):

دلیری و شجاعت مرد به اندازه همت و غیرت اوست.

 

 

 

دوستي

به دوستت ،قبل از آزمایش ،اعتماد مکن.                       حضرت علی (ع)

 

دوست خود را ار اسرار زندگی خود آگاه مکن.                 امام صادق(ع) 

  

رفیق شفیق ،کیمیای سعادت است.                            حافظ

 

چون دوستی اختیار کنی در حال غضب وی را امتحان کن،اگر با انصاف باشد

 دوستی را شاید و اگر نه ،از وی حذر کن.                       لقمان

 

دوست ،برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند.  امیل فاکو

 

دوست بدارید تا شما را دوست بدارند.                 سنت اگو ستین

 

دوستان خود را از بین طبقه فقیر برگزینید چه صمیمیت در قلوب آنها  بیشترحکمفرماست.                                            لارشفوکولد

 

یک دوست خوب ،به اندازه صد قوم و خویش ارزش دارد.  مثل فرانسوی

 

دوست بدارید ،در حیات بشر ،زیبا تر از این چیزی نیست.     ژرژسانه

 

اگر می خواهید ارزش خود را حساب کنید ،دوستانتان را بشمارید.مری براون

 

برای پیدا کردن دوست باید یک چشم را بست و برای نگه داشتنش     هردو را .                                                     نورنس داکلاس

 

با دوست شام بخور ولی با او معامله نکن .               مثل ارمنی

 

دشمنان را دوست بدارید ،زیرا عیب های شما را می شمارند.  فرانکلین

 

دوست ،خوشبختی را دو برابر و بدبختی را کاهش می دهد.  شکسپیر

 

دوست همه کس ،دوست هیچ کس نیست.                    یوردالو

 

به دوستی ،بعد از عشق ،باید عقیده داشت.           الکساندر دوما

 

اشخاص ،با دوستان و همفکرانشان محک زده می شوند.  کیم وو- چونگ

 

دوست واقعی هر کس ،عقل اوست و دشمنش ،جهالت و

نادانی او.                                               مثل انگلیسی

 

اگر انتظار و توقع نداشته باشی،همه دوست تو خواهند بود.       تاگور

 

دوستان را در خلوت توبیخ کن و در ملاء عام تحسین.       جرج واشنگتن

 

اعتراف به خطا ،اغلب دوستی ایجاد می کند.                 اندرو ماتیوز

 

با تشكر ازدوست خوبم سـید مـحمـد حـسیـنی

 

 

دعا

 مجرد هستی

اگر کسی مجرد باشد و بخواهد به آسانی کارهای ازدواج او انجام بشود و دارای فرزند خوبی بشود سه

روز پشت سر هم روزه بگیرد و هر شب موقع خواب (همان سه شبی که روزه گرفته است ) این آیه را

بیست و یک بار تلاوت کند و حاجت خود را از خداوند متعال بخواهد و بخواب برود :

 

آیه 74 سوره مبارکه فرقان

 

وَالَّــذیـنَ یَـقـٌـولـٌـونَ رَبـَّـنـا هـَب لـَـنـا مـِـن اَزواجـِـنـا وَ ذ ُرِّ یـّـا تـِنـا قـُـرةَ اعـیـُنٍ واجـعـلـنا لـِتمـُتـَّقـینَ اماما

 

تا روا شدن حاجت هر ماه یکبار به همین ترتیب عمل کنید تا انشاءالله به زودی حاجتتان روا شود

 

منتظر پیامها و ایمیل های شما دوستان هستم

التماس دعا

باتشکرازسید محمد حسن

محرم

 


اصحاب امام حسین علیه السلام

بعضى از یاران امام علیه‏السلام به سبب جراحات در میدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را به قتل نرساندند و این افراد عبارت بودند از:

۱- سوار بن حمیر جابرى: او را در حالى كه مجروح شده بود از معركه قتال بیرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.

۲- عمرو بن عبدالله:او نیز در میدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود كه او را انتقال دادند و بعد از یك سال از دنیا رفت.

۳- حسن بن الحسن:او فرزند امام حسن مجتبى علیه‏السلام و در كنار عموى گرامیش امام حسین علیه‏السلام با سپاه كوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمین افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را دیدند كه رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه كه از اقوام مادرى او بود از كشتن او مانع شد او را با خود به كوفه برد و جراحات او را معالجه كرد تا این كه التیام یافت، آنگاه از كوفه به مدینه منتقل گردید.(25)

مادران شهیدانی که در کربلا بودند

سماوى نقل كرده است كه در كربلا ۹ نفر شهید شدند كه مادران آنان نیز در كربلا حضور داشتند:

۱- عبدالله بن الحسین علیه‏السلام، مادرش رباب است.

۲- - عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زینب كبرى است.

۳-- قاسم بن الحسن علیه‏السلام، مادرش رمله است.

۴ - عبدالله بن الحسن علیه‏السلام، مادرش دختر شلیل بجلى است.

۵- عبدالله بن مسلم، مادرش رقیه دختر على علیه‏السلام است.

۶ - عمرو بن جناده كه مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مى‏كرد.

۷ - عبدالله كلبى كه او نیز بر اساس آنچه طاووسى ذكر كرده است مادرش او را ترغیب به جهاد مى‏كرد.

۸ - على بن الحسین علیه‏السلام، مادرش لیلى است كه در خیمه ایستاده بود و دعا مى‏كرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى كه آن بزرگوار را شهید كردند او شاهد شهادت فرزندش بود.(26)

و در تنقیح المقال آمده است كه منجح به همراه مادرش حسنیه نیز در كربلا حضور داشته است.(27)

شهدایى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله


از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه در واقعه كربلا به شهادت رسیدند پنج نفر بودند:

۱- انس بن الحرث كاهلى كه همه مورخین شهادت او را در كربلا ذكر كرده‏اند.

۲- - حبیب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذكر كرده است.

۳- مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذكر كرده است.

۴ - هانى بن عروه مرادى كه در كوفه با مسلم بن عقیل شهید شد و بیش از هشتاد سال داشت.

۵- عبدالله بن یقطر حمیرى كه سن او با سن امام حسین علیه‏السلام برابر بود، او نیز قبل از امام علیه‏السلام در كوفه شهید شد.(28)

تعداد شهداى كربلا

۱- «هفتاد و دو نفر» این تعداد را بلاذرى نقل كرده است و مى‏گوید: تمام كسانى كه با حسین علیه‏السلام كشته شده‏اند از اصحاب و یاران او هفتاد و دو مرد بوده است.(29) و شیخ مفید رحمة الله همین تعداد را ذكر كرده است و مى‏گوید: امام حسین علیه‏السلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسین علیه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند.(30) و همین عدد را ابن اثیر در تاریخش آورده است.(31) و باز همین تعداد را محمد بن جریر طبرى شیعى در «دلائل الامه» نقل كرده است(32)، و همین قول مشهور است.

۲- «هشتاد و هفت نفر» این تعداد را مسعودى نقل كرده و مى‏گوید: جمیع كسانى كه با حسین علیه‏السلام در روز عاشورا در كربلا كشته شده‏اند هشتاد و هفت نفر بوده‏اند.(33)

۳- «شصت و یك نفر» بعضى روایت كرده‏اند كه در آن روز تعداد شهیدان شصت و یك نفر بوده است(34)، ولى ممكن است این تعداد اصحاب و یاران امام غیر از شهداى از اهل بیت و بنى هاشم بوده‏اند كه با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.

۴- «هفتاد و هشت نفر» این تعداد را سید ابن طاووس نقل كرده است و مى‏گوید: روایت شده است كه اصحاب حسین علیه‏السلام هفتاد و هشت نفر بوده‏اند(35)، و با امام علیه‏السلام هفتاد و نه نفر مى‏شوند و با آن تعدادى كه از «اثبات الوصیه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبیق مى‏كند.

۵- «هشتاد و دو نفر» این تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل كرده است.(36)

۶ - «یكصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر علیه‏السلام نقل كرده‏اند كه شهداى كربلا چهل و پنج سواره و یكصد نفر پیاده بوده‏اند.(37)

یارانى كه به شهادت نرسیدند

چندتن از یاران امام علیه‏السلام بودند كه از دست ستمگران مجرمى كه تشنه ریختن خون هاى اهل بیت معصومین بودند نجات یافتند كه آنان عبارت بودند از:

۱- امام زین العابدین علیه‏السلام، آن بزرگوار در كربلا بیمار بود، شمر خواست آن حضرت را به قتل برساند، زینب علیهاالسلام آمد و از كشتن او ممانعت كرد.(38)

۲- امام محمد بن على الباقر علیه‏السلام، آن بزرگوار در واقعه كربلا كودكى بود كه دو سال و چند ماه از عمر شریفش بیشتر نگذشته بود.(39)

۳- حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذكر كردیم كه مجروح شد و او را به كوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى یافت.(40)

۴- عمر بن الحسن.

۵- زید بن الحسن.

چون اسیران را منتقل كردند این سه نفر از اولاد امام حسن علیه‏السلام از جمله اسرأ بودند.(41)

۶ - قاسم بن عبدالله، او یكى دیگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طیار است.

۷- محمد بن عقیل.(42)

۸ - عقبة بن سمعان، او غلام حضرت رباب است،(43)سپاهیان دشمن او را گرفته و نزد عمربن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو كیستى؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوك و غلامم. او را آزاد نمودند.(44)

۹- موقع بن ثمامه اسدى، او نیز با امام حسین علیه‏السلام بود و آنچه تیر داشت به سوى دشمن افكند و با آنان مقاتله كرد، پس گروهى از قبیله‏اش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبیدالله از این واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعید نمود.(45)

۱۰- مسلم بن رباح، او با امام حسین علیه‏السلام بود و آن حضرت را خدمت مى‏كرد و چون امام علیه‏السلام كشته شد او رهائى پیدا كرده و نجات یافت، و او همان كسى است كه بعضى از وقایع كربلا را روایت مى‏كند.(46)

۱۱- ضحاك بن عبدالله، در گذشته بیان كردیم كه یكى دیگر از كسانى كه در كربلا كشته نشد ضحاك بن عبدالله مى‏باشد كه مشروحاً جریان امر را ذكر كردیم.

 

كسانى كه بعد از امام علیه‏السلام شهید شدند

۱- سوید بن ابى مطاع كه بیهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام علیه‏السلام و فریاد كودكان آن حضرت را شنید، مقاتله كرد تا شهید شد.

۲و ۳ - سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف كه در سپاه دشمن بودند، چون امام علیه‏السلام شهید شد و فریاد اطفال آن حضرت را شنیدند تائب شدند و روى به سپاه كوفه كردند و شمشیر زدند تا به شهادت رسیدند.

۴- محمد بن ابى سعید بن عقیل كه چون امام حسین علیه‏السلام بر روى زمین افتاد و فریاد عیال و كودكان بلند شد او هراسان به در خیمه آمد، او را لقیط یا هانى به شهادت رساند.(47)

 

طفلان مسلم بن عقیل

چون حسین بن على علیه‏السلام شهید گردید، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسیر شدند(48) و آنها را نزد عبیدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: این دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گیرى كن.

این دو كودك در زندان روزها روزه مى‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند. یك سال بدین منوال گذشت، یكى از آنها به دیگرى مى‏گفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مى‏كنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.

شب هنگام كه زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شیخ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مى‏شناسى؟

جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پیامبر من است.

گفت: جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است.

گفت: ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم كه یك سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مى‏گیرى.

زندانبان پیر به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهری هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏زد و مى‏گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مى‏خواهید بروید. و دو قرص نان جو و یك كوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب ها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.

آن دو كودك(49) از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غریب و ناآشنائیم، امشب ما را میهمان كن و چون صبح شود خواهیم رفت.

پیرزن گفت: عزیزانم! شما كی هستید كه از هر گلى خوشبوترید؟

گفتند: ما از خاندان پیغمبریم كه از زندان عبیدالله بن زیاد گریخته‏ایم.

پیرزن گفت: عزیزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از این زیاد حضور داشته و مى‏ترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند.

گفتند: ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏دهیم.

پیر زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بیا امشب پیش هم بخوابیم، مى‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!

پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پیرزن در خانه را به صدا درآورد، پیرزن پرسید: كیستى؟

گفت: داماد تو.

گفت: چرا اینقدر دیر آمدى؟

گفت: واى بر تو، پیش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.

پرسید: مگر چه اتفاق افتاده؟!

گفت: دو كودك از زندان عبیدالله گریخته‏اند و امیر فرمان داده است به هر كس كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خیلى تلاش كردم تا آنها را پیدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!

پیرزن گفت: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس كه در روز قیامت دشمن تو باشد.

گفت چه مى‏گویى؟ باید دنیا را به دست آورد!

گفت: دنیاى بى آخرت به چه دردى مى‏خورد؟

گفت: تو از آنها طرفدارى مى‏كنى مثل این كه از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم.

گفت: امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابان زندگى مى‏كنم چه مى‏خواهد؟!

گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم.

پیرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نیمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاریكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیكى آنها رسید، پرسیدند: كیستى؟ گفت: من صاحب خانه‏ام شما كیستید؟ برادر كوچكتر كه زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار كرد و به او گفت: از آنچه مى‏ترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوییم، در امان تو خواهیم بود؟

گفت: آرى.

گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مى‏دارند؟

گفت: آرى.

گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مى‏گیرى؟

گفت: آرى.

گفتند: ما از عترت پیامبر تو هستیم كه از زندان عبیدالله گریخته‏ایم.

او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسیر كرد. سپس آن دو كودك یتیم را محكم بست تا فرار نكنند.

در سپیده دم، غلام سیاهى را كه «فلیح» نام داشت، صدا كرد و گفت: این دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم!

غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: اى غلام سیاه! تو به بلال مؤذن پیغمبر شباهت دارى.

گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كیستید؟!

گفتند: ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان كرد و اینك دامادش مى‏خواهد ما را بكشد.

ن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.

داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مى‏كنم و دنیاى تو را آباد خواهم كرد، فوراً این دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد عبیدالله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، یكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناكم.

گفت: شما كیستید؟

گفتند: ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مى‏خواهد ما را بكشد.

آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فریاد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.

آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشیر بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تیغ بر كشید و چون چشم كودكان به شمشیر برهنه او افتاد گریسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد.

گفت: سر شما را براى ابن زیاد مى‏برم و جایزه مى‏گیرم.

گفتند: خویشى ما با رسول خدا را نادیده مى‏گیرى؟

گفت: شما با رسول خدا پیوندى ندارید!

گفتند: اى مرد! ما را نزد عبیدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.

گفت: من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیك كنم.

گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!

گفت: خدا در دلم رحمى نیافریده است.

گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.

گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانید.

آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند كه: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.(50)

سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مى‏خواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عیب ندارد، تو را هم به او مى‏رسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زیاد برد.

ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پیدا كردى؟!

گفت: پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان كرده بود.

گفت: از میهمان بدینگونه پذیرایى كردى؟

سپس از او پرسید: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جریان را براى ابن زیاد بازگو كرد.

ابن زیاد پرسید: چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم؟

گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزدیك كنم.

ابن زیاد گفت: آخرین حرف آنان چه بود؟

گفت: دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین! میان ما و این مرد به حق حكم كن.

ابن زیاد گفت: خدا در میان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كیست كه كار این نابكار را بسازد؟

مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(51)

عبیدالله گفت: او را به همان جایى كه این دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور.

آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى ابن زیاد برد.

نوشته‏اند كه: سر او را بر نیزه كرده و در كوچه‏ها مى‏گرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مى‏رفتند و مى‏گفتند: این است كشنده عترت رسول خدا.(52)

حجم خسارات و تلفات دشمن به غایت سنگین و زیاد بود. یاران امام علیه‏السلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونه‏اى كه بعضى از مورخین گفته‏اند: خانه‏اى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گریه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نموده‏اند.(53) البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام علیه‏السلام و برادران و فرزندان و دیگر عزیزان او، و نیز ایثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، این تعداد مبالغه‏آمیز به نظر نمى رسد، به عنوان نمونه تنها امام علیه‏السلام یك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانیده است(54)؛ همچنین حضرت عباس بن على علیه‏السلام وقتى یك تنه حمله نمود به شریعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مى‏نمودند همه از هم گسیختند و تعداد زیادى از آنان به خاك مذلت غلطیدند(55) كه تعداد مقتولین را قبل از ورود به شریعه بر حسب آنچه روایت شده است هشتاد نفر ذكر كرده‏اند(56)؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر علیه‏السلام ناتوان و حیران مانده بود و با آن كه تشنه كام بود صد و بیست نفر را به قتل رساند(57)، كه بعضى این تعداد را دویست نفر ذكر كرده‏اند.(58) و همینطور دیگر عزیزان از اهل بیت و اصحاب شجاع و فداكار امام علیه‏السلام.

درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش امیرالمؤمنین و ده سال نیز با برادرش امام حسن علیه‏السلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش یازده سال بوده است.(59)

عمر بن سعد، سر مقدس امام علیه‏السلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسیله خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد(60) پس خولى بن یزید با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبیدالله رفت، چون در قصر را بسته یافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زیر طشتى قرار داد!

هشام مى‏گوید: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام دیدم خولى چیزى را به خانه آورد زیر طشت پنهان مى‏كند، از او سؤال كردم این چیست؟

گفت: چیزى براى تو آوردم كه همیشه بى نیاز باشى! اینك سر حسین در سراى توست. نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سیم به خانه مى‏آورند و تو سر پسر دختر پیامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در یك خانه زندگى نمى كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را دیدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفیدى را نیز دیدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مى‏چرخیدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبیدالله بن زیاد برد.(61)

به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آورده‏اى؟! كه در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آورده‏اى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشك‏تر آورده‏اى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز میدان جنگى، سر آورده‏اى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پیكر آورده‏اى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآورده‏اى بمیرم، در این نیمه شب از كجا سر سبط پیغمبر آورده‏اى؟! چه حقى شده در میان پایمان كه تو رفته‏اى داور آورده‏اى؟! گل آتش ست این، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‏اى (نگارنده)! با گفتن این رثا خروش از ملایك بر آورده‏اى(62)

 

تقسیم سرهاى مقدس

عمر بن سعد فرمان داد كه سرهاى دیگر یاران و اصحاب امام را از بدن

ها جدا ساخته! و خاك و خون از آنها شسته و این هفتاد و دو سر را با شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج به كوفه فرستاد.(63)

و روایت شده است كه قبائل، آن سرهاى مقدس را بین خود تقسیم كردند:

۱- قبیله كنده كه رئیس آنها قیس بن اشعث بود، سیزده سر!

۲- قبیله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!

۳- قبیله تمیم، هفده سر!

۴ - قبیله بنى اسد، شانزده سر!

۵ - قبیله مذحج، هفت سر!

۶ - باقیمانده از مردم، سیزده سر!(64)

پاورقى ها:

25- حیاة الامام الحسین 3/312.

26- ابصار العین،130. ولى برخى از محققان بر این عقیده‏اند كه مادر حضرت على اكبر در كربلا حضور نداشته است.

27- تنقیح المقال، 3/247.

28- ابصار العین، 128.

29- انساب الاشرافف 3/205.

30- ارشاد شیخ مفید، 2/95.

31- كامل ابن اثیر، 4/10.

32- دلائل الامامة، 71.

33- مروج الذهب 3/61 / البد و التاریخ 6/11.

34- اثبات الوصیة، 126.

35- الملهوف، 60.

36- بحار الانوار، 45/4.

37- نفس المهموم، 236. و كتاب «شفأ الصدور» اقوال دیگرى را راجع به عدد شهدا ذكر كرده است كه طالبین مى‏توانند به این كتاب رجوع كنند (شفأ الصدور 1/241).

38- المنتظم ابن جوزى، 5/341.

39- مقتل الحسین مقرم، 305. ولى بنا بر قول اصح ولادت حضرت باقر علیه‏السلام در سال 57 و عمر شریفش در واقعه كربلا نزدیك به چهار سال بوده است.

40- ارشاد شیخ مفید، 2/25.

41- مقاتل الطالبیین، 119.

42- حیاة الامام الحسین، 3/314.

43- رباب دختر امر القیس كلبى، مادر حضرت سكینه دختر امام حسین علیه‏السلام است.

44- انساب الاشراف 3/205.

45- كامل ابن اثیر 4/80.

46- حیاة الامام الحسین 3/313.

47- ابصار العین، 129.

48- همانطور كه از این نقل ظاهر است این كودك به همراه امام حسین علیه‏السلام بوده‏اند، ولى قزوینى از روضة الشهدا نقل نموده كه این دو كودك همراه پدرشان مسلم بن عقیل به كوفه آمدند و عبیدالله بن زیاد آنها را اسیر و زندانى نمود. (ریاض الاحزان، 5).

49- نام آن دو كودك محمد و ابراهیم بود كه محمد از ابراهیم بزرگتر بوده است. (ریاض الاحزان، 6).

50- از متنخب نقل شده است كه: آن مرد چون خواست كودكان را به قتل برساند همسر او پیش آمد و گفت: از این دو كودك یتیم درگذر و از خدا طلب كن آنچه را از عبیدالله آرزو دارى، خداوند در عوض آن جایزه كه عبیدالله به تو دهد چندین برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نیفتاد. (ریاض الاحزان، 6).

51- در منتخب نام این مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل

بیت ذكر كرده‏اند. (ریاض الاحزان، 8).

52- امالى شیخ صدوق، مجلس 19، حدیث 2.

53- حیاة الامام الحسین، 3/315.

54- مناقب ابن شهر آشوب، 4/110.

55- مقتل الحسین مقرم، 268.

56- بحار الانوار، 45/41.

57- نفس المهموم، 309.

58- مقتل الحسین مقرم، 259.

59- ارشاد شیخ مفید 2/133 / انساب الاشراف 3/219. و اقوال دیگرى در سن مبارك آن حضرت وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنیم:

مسعودى مى‏گوید: حسین مقتول شد در حالى كه از عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود.(مروج الذهب 3/62).

طبرى شیعى مى‏گوید: امام حسین علیه‏السلام در هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شریفش گذشته بود. (دلائل الامامة، 70).

ابن جوزى مى‏گوید: امام حسین صلوات الله علیه روز عاشورا كه مصادف با جمعه بود، در محرم سال شصت و یك هجرت شهید شد در حالى كه از عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه گذشته بود (صفة الصفوة 1/387).

و ابوالفرج اصفهانى نیز سن مبارك آن حضرت را پنجاه و شش ساله و چند ماه ذكر كرده است كه قبلا در قسمت «تاریخ شهادت» به آن اشاره كردیم. (مقاتل الطالبیین، 78).

60- الملهوف، 60.

61- تاریخ طبرى، 5/445. بعضى نوشته‏اند: حامل سر امام به نزد عبیدالله بن زیاد مردى بنام بشر بن مالك بود و چون آن سر مقدس را نزد عبیدالله نهاد و گفت:

املأ ركابى فضة و ذهبا             فقد قتلت الملك المحجبا

«مركبم را از سیم و زر سنگین بار كن، كه من پادشاه با فرو شكوهى را كشتم.»

ابن زیاد از كلام او در غضب شد و گفت: اگر مى‏دانستى كه او چنین است، پس چرا او را كشتى؟! به خدا سوگند چیزى به تو ندهم و تو را به او ملحق كنم. پس گردن او را بزد. (كشف الغمه، 2/232).

62- شعر از آقاى عبدالعلى نگارنده است.

63- ارشاد شیخ مفید، 2/113.

64- الملهوف، 60.

منبع:قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

تاسوعا

سخن از قيام پيامبران، امامان و مصلحان بزرگ تاريخ  بسيار است كه در اين ميان حسين(ع) جايگاه ويژه اي دارد. او شاهد و وارث تاريخي است كه در آن جنايت و بيداد و نيرنگ و فريب به نهايت رسيده است. او مي بيند كه اگر ساكت بماند همه چيز پايمال مي شود. اين است كه مراسم حج را نيمه كاره مي گذارد و به سوي شهادت مي رود.

«تا به بشريت و به تاريخ بفهماند كه در حاكميت جور، حج مفهومي ندارد. تا شعار عدالت اجتماعي و قيام مردم به قسط به اجرا در نيايد، تا استعدادهاي خدايي انسان مجالي براي شكوفايي پيدا نكنند»، اسلام كه خود براي نجات انسان از اسارت و بردگي است وسيله اي مي شود براي توجيه استبداد و استثمار و مي بينيم كه در عاشوراي سال ۶۱ هجري جبهه باطل نه به نام دفاع از ارزش هاي بي ارزش خويش كه به نام دفاع از اسلام، با همه نيرو و توان خود در مقابل حسين(ع) صف آرايي كرد. و يك بار ديگر سايه هاي شوم ابليس، زر و زور و تزوير آشكارا با هم، هم پيمان شدند و فرزند پاك محمد(ص) ،علي(ع) و فاطمه(ع) را به عنوان كسي كه از دين خارج شده است محكوم و قتل او را توجيه شرعي مي كنند. حسين(ع) در صحراي نينوا مردانه مي ايستد و با خون خويش نهال آزادي و رهايي انسان و اسلام را آبياري مي كند و سپاه كفر به شكرانه اين پيروزي جشن مي گيرد، خيمه هاي حسين(ع) را به آتش مي كشد و زنان و فرزندانش را به اسارت مي برد.

براي بزرگداشت آن حماسه، مسلمانان و آزادگان در سالگرد حماسه سازان عاشورا به سوگ مي نشينند.

روز تاسوعا

روز نهم ماه محرم كه معروف به تاسوعا است، آخرين روزى بود كه امام حسين عليه السلام و يارانش شبانگاه آن را درك كرده بودند و اين روز به شب عاشورا پيوند خورد. بدين جهت در نزد مسلمانان و محبان اهل بيت عليهم السلام از اهميت بالايى برخوردار است . مسلمانان تاريخ ساز ايران اسلامى همچون بسياری از مسلمانان سراسر گيتی، اين روز را منتسب به غيرت ا... و ساقی دشت کربلا، حضرت ابوالفضل العباس (ع) ميدانند،  بسان روز عاشورا گرامى داشته و به سوگوارى مى پردازند.

تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري عباس بن علي(ع) است و با گذشت بيش از هزار و سيصد سال ، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل ‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنه لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان ابواالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد. و چه به حق او را غيرت ا... العظميم ناميده اند.

 

 
در اين روز مهم ، چند رويداد سرنوشت ساز در سرزمين كربلا واقع گرديد كه به آن ها اشاره مى كنيم:

۱-  ورود شمر به كربلا

شمر بن ذى الجوشن كه در دشمنى به اهل بيت عليهم السلام پيش قدم تر از ديگران بود و با حرارت ويژه اى در واقعه كربلا حضور بهم رسانيد، نامه شديد اللحن عبيدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانيد و او را از منظور عبيدالله باخبر گردانيد.

پسر سعد كه نسبت به صلح با امام حسين عليه السلام خوشبين بود و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورده بود، يك باره در برابر نامه عبيدالله قرار گرفت و راه گريزى براى خود نيافت. او على رغم ميلش يا با امام حسين عليه السلام مى بايست نبرد مى كرد و يا فرماندهى را از دست مى داد و براى هميشه از دست يابى به حكومت رى محروم مى شد.

پذيرفتن هر يك از اين دو راه براى او دشوار بود، ولى حب رياست و هواى نفس ، چنان بر وى غلبه يافته بود كه بدون در نظر گرفتن قيامت و موقعيت دينى و اجتماعى امام حسين عليه السلام و قرابت وى با پيامبر صلى الله عليه و آله ، راه نخست را انتخاب كرد و با اين نيت كه مى توان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانيد ولى پس از آن ، توبه كرد و در پيش ‍ گاه جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حكومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسيد، تصميم گرفت كه فرمان عبيدالله را اجرا كند و با امام حسين عليه السلام به نبرد بپردازد. به همين جهت سپاهيانش را آرايش داد و آنان را آماده حمله نمود.

 

۲- امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام

شمر، كه فرمانده پيادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر كليدى و پليد واقعه كربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشيد و دلاور ام البنين عليهاالسلام يعنى عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسين عليه السلام آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقيقت طلب امام حسين عليه السلام جدا سازد.

ام البنين ، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند.
حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است ، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون ، دلاورى ، غيرت و شجاعت بى مانندش ، به (( قمر بنى هاشم )) معروف شده بود.

ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟

امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد.

حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد. بدانيد تا ساعتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على عليه السلام زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم. شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين عليه السلام برداريد و سپاهيانش را ترك كنيد.

حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات . اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست؟

شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين ، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت . هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام ((عبدالله بن ابى محل بن حزام )) كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس ، عبدالله ، جعفر، عثمان ) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش ((كزمان )) براى آنان ارسال كرد. او ، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه ما نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان شما.


۳- فرمان حمله عمومى

عمر بن سعد، پس از دريافت نامه عبيدالله بن زياد، احساس كرد، اگر در مبارزه با امام حسين عليه السلام تعلل بورزد، موقعيت خويش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسيد. بدين جهت در عصر تاسوعا بدون هيچ گونه اخطار قبلى و با دست پاچگى تمام فرمان حمله عمومى به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام را صادر كرد.

وى با گفتن (( يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى )) تلاش ‍ نمود تا كردار خويش را بايسته جلوه دهد و روحيات متزلزل سپاهيان خويش را تقويت كند، تا مبادا در نبرد با فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراكندگى گردند. سپاه كفر پيشه عمر بن سعد، يك پارچه به حركت درآمده و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند.

امام حسين عليه السلام در اين هنگام خيل عظيم سپاهيان دشمن را در روبروى خيمه هاى خود مشاهده نمود.

آن حضرت ، بلادرنگ برادرش عباس ين على عليه السلام را طلبيد و وى را به همراه بيست تن از ياران فداكارش چون زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات كرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جويا گردند. حضرت عباس عليه السلام به همراه ياران امام حسين عليه السلام به سپاهيان دشمن نزديك شد و از سركردگان آنان پرسيد:

منظور شما از اين حركت بى جا و غوغاها چيست؟ آنان پاسخ دادند: از امير عبيدالله بن زياد فرمان آمده است كه بايد بر شما عرضه كنيم و آن اين است كه يا در طاعت او درآييد و با وى بيعت كنيد و يا آماده نبرد سرنوشت ساز باشيد!

حضرت عباس عليه السلام فرمود: پس قدرى تامل كنيد تا من اين گزارش را به سرورم حسين عليه السلام برسانم .

حضرت عباس عليه السلام ، پيام دشمن را به امام عليه السلام رسانيد. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: به سوى ايشان برو و از آنان مهلت بخواه كه امشب را صبر كنند و كار نبرد را به فردا واگذار كنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بيشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند كه من به راز و نياز با وى و نيايش در درگاهش چه قدر علاقمندم .

حضرت عباس عليه السلام مجددا پيام امام حسين عليه السلام را به دشمن رسانيد. عمر بن سعد كه مظنون به مسامحه كارى شده بود و شمر را رقيب خود مى ديد، از درخواست امام حسين عليه السلام سرباز زد و گفت: براى حسين ، ديگر مهلتى نيست !

ليكن برخى از فرماندهان سپاه ، از جمله قيس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض كرده و گفتند: اگر سپاهيان كفر و شرك از ما مهلت مى خواستند، ما دريغ نمى كرديم ولى مهلت دادن به فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دريغ مى ورزيم؟ لازم است او را مهلت دهيد. عمر بن سعد، ناگزير درخواست امام حسين عليه السلام را پذيرفت و پيام داد كه يك شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امير، سر طاعت فرود نياوريد، فيصله كار را به شمشير مى سپاريم . در اين هنگام ، آرامش نسبى حاكم گرديد و هر دو سپاه به خيمه گاه خويش برگشته و منتظر فرا رسيدن روز بعد شدند.

محرم

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ورود به كربلا و اتفاقات رخ داده

 

 

نزول امام حسین علیه‏السلام به زمین كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك بوده است.(2)

در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است كه: امام علیه‏السلام با یارانش سیر مى‏كردند تا به بلده‏اى رسیدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.

پاسخ دادند: «شط فرات» است.

آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟

جواب دادند: «كربلا».

پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو كرد و از گریبانش مقدارى خاك بیرون آورد و فرمود: این خاكى است كه جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه این خاك از موضع تربت حسین است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى یك عطر هستند!

در تذكره سبط آمده است كه امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟

گفتند: «كربلا». پس گریست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمین كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین كربلا را به پیامبر نشان داد.

در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.

و چون به امام حسین علیه‏السلام گفته شد كه این زمین كربلاست، خاك آن زمین را بوئید و فرمود: این همان زمین است كه جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)

سید ابن طاووس گفته است: امام علیه‏السلام چون به زمین كربلا رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفته شد: «كربلا».

فرمود: پیاده شوید! این مكان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست، و محل ریختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث كرده است.(4)

گر نام این زمین به یقین كربلا بود   اینجا محل رفتن خون ما بود

و در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)

سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند، و حر هم پیاده شد و لشكر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)

روز دوم محرم

در این روز حر بن یزید ریاحى نامه‏اى به عبیدالله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاه ساخت.(7)

دعای امام حسین (ع)

امام علیه‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بیت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت: خدایا! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند. خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان. (8)و (9)

ام كلثوم علیهاالسلام به امام علیه‏السلام گفت: اى برادر! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سایه افكنده است.

امام حسین علیه‏السلام خواهر را تسلى داد.(10)

سخنان امام حسین علیه‏السلام

امام علیه‏السلام پس از ورود به سرزمین كربلا به اصحاب خود فرمود:

"الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون.(11)

مردم، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏كنند آن را نگاه مى‏دارند و هنگامى كه بناى آزمایش باشد، تعداد دینداران اندك مى‏شود.

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.
 
نامه امام علیه‏السلام به اهل کوفه

امام علیه‏السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى‏دانست بر رأى خود استوار مانده‏اند، این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین، اما بعد، شما مى‏دانید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببیند كه حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى‏كند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى‏نماید، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى‏كند، براى او نیز مقرر دارد، و شما مى‏دانید و این گروه (بنى امیه) را مى‏شناسید كه از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته‏اید، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده‏اند.

نامه‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بیعت كرده‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید كرد، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید كه راه صواب هم همین است، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنین نكنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم، دیده‏ام، هر كس فریب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید، هر كس پیمان شكند، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌نیاز گرداند، والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته.»(12)

امام علیه‏السلام نامه را بست و مُهر كرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام علیه‏السلام از خبر كشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشكش بر گونه‏اش لغزید و فرمود: «خداوندا! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه‏اى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كردیم ایراد فرمود.(16)

اظهارات یاران امام حسین علیه السلام

پس از سخنان امام، زهیر بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنیدیم، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم، ما قیام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مى‏داشتیم.

سپس بریر(17) برخاست و گفت: یا بن رسول الله! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد.(18)

و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى‏دانى كه جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏خواست، همه فرمان‏پذیر او نشدند، زیرا كه در میان مردم، منافقانى بودند كه نوید یارى مى‏داند ولى در دل، نیت بیوفائى داشتند؛ این گروه، در پیش روى از عسل شیرین‏تر و در پشت سر، از حنظل تلخ‏تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على علیه‏السلام نیز چنین بود، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال كرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پیمان شكست و بیعت از گردن خود برداشت، زیانكار است و خدا تو را از او بى نیاز مى‏گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و یا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى‌هراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى‌داریم و ما از روى نیت و بصیرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داریم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داریم.(19)


نامه عبیدالله به امام علیه‏السلام

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.

چون این نامه به امام رسید و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند.

فرستاده عبیدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟

امام فرمود: این نامه را جوابى نیست! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است.

چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، این زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد.

عمر بن سعد كه شیفته ولایت «رى» بود، از قتال با حسین علیه‏السلام عذر خواست.

عبیدالله گفت: پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده!

عبیدالله بن زیاد اندكى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعین(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!

به همین جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم!

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!

نوشته‏اند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این كار بود و با خود مى‏گفت:

"اترك ملك الرى و الرى رغبتى‌ام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عینى." (22) و(23)

سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت، همه او را از جنگ با حسین بن على علیه‏السلام نهى كردند، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسین بر گردن تو باشد.

عمر بن سعد گفت: همین كار را انجام خواهم داد انشأ الله!

عمار بن عبدالله

عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امیر، مرا فرمان داده است به سوى حسین حركت كنم. من او را از این كار نهى كردم و گفتم: از این قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مى‏خواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا دید روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بیرون آمدم.

عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن، ولایت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولى پیشنهادى دارم و آن این است كه عده‏اى از اشراف كوفه هستند كه در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در این كه چه كسى را خواهیم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهیم كرد! اگر با این گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام این مأموریت بر مى‏آیى كه هیچ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوسى!

عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)

 روز سوم محرم

اعزام لشکر به سوی کربلا

عمر بن سعد یك روز بعد از ورود امام به كربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبیله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهیم از این كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت، و او تسلیم شد.(26)

و برخى از تاریخ نویسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یكى به نام حفص كه پدر را تشویق و ترغیب به رفتن كرد تا با امام علیه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین كارى بر حذر مى‏داشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى كربلا شد.(27)

خریداری اراضی کربلا

از وقایعى كه در روز سوم ذكر شده، این است كه امام علیه‏السلام قسمتى از زمین كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند.(28)


هوشیاری یاران امام حسین علیه السلام

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به این مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام علیه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه این كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثیر بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنین تصمیمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!

كثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از یاران امام حسین بود و چون كثیر بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: این شخصى كه مى‏آید بدترین مردم روى زمین است!

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیه‏السلام برو!

گثیر گفت: به خدا سوگند كه چنین نكنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را مى‏رسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشیرت مى‏گذارم، تو پیامت را ابلاغ كن.

كثیر بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنین كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از این مشاجره و نزاع، كثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسین را ملاقات كن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.

قرة بن قیس به طرف امام حركت كرد. امام حسین علیه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آیا این مرد را مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر عرض كرد: آرى! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ این مرد را یارى كن كه به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى.

قرة بن قیس گفت: من پاسخ این رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: امیدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسین برهاند.(29)

نامه عمربن سعد

حسان بن فائد مى‏گوید: من نزد عبیدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنین آمده بود: چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم، او در جواب گفت: اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏دارید، باز خواهم گشت.

عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:

"الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص. (30)

عبیدالله به عمربن سعد

عبیدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت كنند، اگر چنین كرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت!

چون این نامه به دست عمربن سعد رسید، گفت: مى‏پندارم كه عبیدالله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست.(31)

عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند، زیرا مى‏دانست كه آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد كرد.(32)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.

عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسین علیه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!(33)

عبیدالله درنخیله

عبیدالله شخصا از كوفه به طرف نخیله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصین بن تمیم - كه به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخلیه آمد، سپس كثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشكرگاه فرا خوانید؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند، و كثیر بن شهاب در كوفه ماند و در میان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پیوستن به لشكر عبیدالله تشویق مى‏كرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مى‏داشت.(35)

عبیدالله گروهى سواره را بین خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گردید و شهید شد.(36)

روز چهارم محرم

در این روز(37) عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفیان را آزمودید و آنها را چنان كه مى‏خواستید، یافتید! و یزید را مى‏شناسید كه داراى سیره و طریقه‏اى نیكو است! و به زیر دستان احسان مى‏كند! و عطایاى او بجاست! و پدرش نیز چنین بود! و اینك یزید دستور داده است كه بهره شما را از عطایا بیشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت كنید.

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام(38) نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.(39)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.(40)

روز پنجم محرم

در این روز كه مطابق با روز یكشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مى‏خواست كه ابن زیاد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامى كه به نزد یاران خود - كه همان شیاطینند - روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مى‏گیریم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى‏نهى و در اطاعت مائى، در نزد ما باید حاضر شوى.

شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: باید به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسیل داشت.(43)

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره‌خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.

سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد كه بر جسر صراه(44) ایستاده و از حركت كسانى كه به عزم یارى امام حسین از كوفه خارج مى‏شوند، جلوگیرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیه‏السلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم كه مى‏خواهى حسین را یارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسین علیه‏السلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه‏السلام بود كه در چندین جنگ در ركاب آن حضرت شمشیر زده است.(45)

 تعداد لشكرعمربن سعد در كربلا

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)

روز ششم محرم

عبیدالله در این روز نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات، چیزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى‏فرستند!(48)

وضعیت لشکر دشمن

چون مردم مى‏دانستند كه جنگ با امام حسین علیه‏السلام در حكم جنگ با خدا و پیامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.

نوشته‏اند كه: فرمانده‏اى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مى‏رسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا كمتر از این تعداد همراه او بودند، بقیه به علت اعتقادى كه به این جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)


پی‌نوشت‌ها:

1- كربلأ: موضعى است كه حسین بن على در آن كشته شد و نزدیك كوفه در طرف بیابان قرار گرفته و در كنار فرات است. (مراصد الاطلاع 3/1154).

2- الامام الحسین و اصحابه 194 / البد و التاریخ (ص)/10.

3- الامام الحسین و اصحابه 197.

4- الملهوف 35.

5- الامام الحسین و اصحابه 198/ و در اثبات الهداة 2/586. این عبارت نیز ذكر شده است: «هیهنا و الله محرشنا و منشرنا».

6- كشف الغمه 2/47.

7- كشف الغمه 2/47.

8- «اللهم انا عترة نبیك محمد قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا و تعدت بنو امیه علینا، اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا على القوم الظالمین.»

9- مقتل الحسین مقرم 193.

10- وقایع الایام خیابانى 171.

11- بحار الانوار 44/383 و 75/116، به نقل از تحف العقول.

12- این بیانات كه در اینجا به صورت نامه امام علیه‏السلام آورده شد، در صفحات قبل به صورت خطبه امام علیه‏السلام هنگام ملاقات با حر و سپاهیانش آمده است و شاید هر دو مورد صحیح باشد، در اثناى راه به صورت خطبه، و در كربلا به صورت نامه براى اشراف كوفه.

13- در سابق گذشت كه امام علیه‏السلام در منزل حاجر از بطن الرمة قیس بن مسهر را فرستاده و از این نقل چنین استفاده مى‏شود كه آن حضرت قیس را از كربلا اعزام كرده است، و احتمال دارد كه عبدالله بن یقطر را از منزل حاجر و قیس بن مسهر صیداوى را از كربلا به كوفه اعزام داشته‏اند.

14- «اللهم اجعل لنا و لشیعتنا عندك منزلا كریما و اجمع بیننا و بینهم فى مستقر من رحمتك انك على كل شئ قدیر».

15- بحار الانوار 44/381.

16- طبرى ایراد این خطبه را به وسیله امام در ذى حسم ذكر كرده، و برخى آن را پس از ورود به زمین كربلا از آن حضرت نقل كرده‏اند.

17- بریر بن خضیر از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از شیوخ قرأ در مسجد كوفه و از تابعین بوده است؛ در زهد و طاعت، شهره بود، و در میان قبیله همدان شرف و منزلت والایى داشت. (وسیله الدارین 106).

18- الملهوف 32.

19- مقتل الحسین مقرم 194.

20- دستبى، اصل آن دشت بى، منطقه وسیعى است بین رى و همدان؛ و عموم، آن را دشتابى مى‏گویند. (الامام الحسین و اصحابه 222).

-21 «حمام اعین» نام موضعى است در كوفه منسوب به «اعین» مولاى سعد بن ابى وقاص. (مراصد الاطلاع 1/423).

22- «آیا حكومت رى را رها كنم و حال آن كه آرزوى من است؟ یا باز گردم و با كشتن حسین خود را در معرض مذمت و شماتت خلق خدا قرار دهم؟ در كشتن حسین آتشى است كه نمى‌توان از آن گریخت، و حكومت رى هم نور چشم من است!»

23- مقتل الحسین مقرم 197.

24- تاریخ طبرى 5/409.

25- ارشاد شیخ مفید 2/84.

26- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسین 69.

27- الامام الحسین و اصحابه 222.

28- مجمع البحرین 5/461. لغة كربل.

29- تاریخ طبرى 5/410.

30- «اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده، امید نجات دارد! ولى حالا وقت فرار نیست!!».

31- تاریخ طبرى 5/411.

32- بحار الانوار 44/385.

33- الاخبار الطوال 253.

34- «نخلیه» محلى است در نزدیكى كوفه در سمت شام كه لشكر در آنجا اجتماع مى‏كردند تا براى جنگ بیرون روند.

35- انساب الاشراف 3/178.

36- انساب الاشراف 3/180.

37- مرحوم خیابانى در «وقایع الایام» جریان منبر رفتن عبیدالله بن زیاد را در كوفه و تحریض مردم به مشاركت در جنگ با امام حسین علیه‏السلام را از وقایع روز چهارم محرم ذكر كرده است.

38- از این نقل چنین استفاده مى‏شود كه در جنگ با امام علیه‏السلام مردم شام هم شركت داشتند.

39- الاخبار الطوال 254.

40- بحار الانوار 44/386.

41- شبث بن ربعى (به فتح شین و بأ و كسر رأ) گویا پیامبر را درك كرده و مؤذن سجاح (كه ادعاى نبوت كرد) بود، سپس به اسلام باز گشت و در صفین از حضرت على علیه‏السلام جدا شد و به خوارج پیوست و بعد از آن توبه كرد، و بالاخره از قتله امام حسین علیه‏السلام گردید. مدائنى گفته: او متولى سپاهیان شام در كوفه بود. و عجلى گفته: شبث بن ربعى از جمله كسانى كه بر قتل على علیه‏السلام كمك كرده است و او از جمله كسانى است كه براى امام حسین علیه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت نموده است. (وسیلة الدارین 89).

42- و اذا لقواالذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون) (سوره بقره: 14).

43- عوالم العلوم 17/237.

44- نام پلى است كه مردم كوفه براى رفتن به كربلا از آن عبور مى‏كردند.

45- مقتل الحسین مقرم 199.

46- الامام الحسین و اصحابه 230 / مقتل الحسین مقرم 201.

47- مفضل بن عمر از امام صادق علیه‏السلام نقل كرده است كه فرمود: حسین بن على علیه‏السلام بر برادرش امام حسن علیه‏السلام وارد شد و چون بر او نظر نمود گریست، امام حسن علیه‏السلام از علت گریه سؤال كرد، امام حسین علیه السلام فرمود: براى مصائبى كه بر تو وارد مى‏شود گریه مى‏كنم. امام حسن علیه‏السلام فرمود: مرا به وسیله سم شهید خواهند كرد ولى روزى همانند روز تو نیست اى ابا عبدالله، سى هزار مرد كه ادعا دارند از امت پیامبرند و خود را به اسلام منسوب مى‏كنند بر كشتن و ریختن خون تو اجتماع كنند، حرمت تو را هتك و زنان و فرزندان تو را اسیر و اموالت را غارت كنند، در آن هنگام خداوند لعنت خود را بر بنى امیه نازل كند و آسمان خون ببارد و هر چیز حتى و حوش و ماهیها بر تو بگریند. (الملهوف 11).

48- بحار الانوار 44/387.

49- حیاة الامام الحسین 3/118.

منبع:كتاب قصه كربلا – به ضمیمه قصه انتقام، على نظرى‏منفرد

کلمات قصار امام حسین (ع) :

- هر کس خدا را بپرستد و حق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند .
-اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ .
- اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد.
- بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید.
- کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود.
- هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.
- بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد .
- خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.

شب يلدا

پیشینه جشن شب یلدا و رسم و رسوم آن

 

شب یلدا یا شب چله آخرین روز آذرماه، شب اول زمستان و درازترین شب سال است.ایرانیان باستان با باور اینکه فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلند تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می کردند.
این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان قبل از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد.
نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه تر نشانه یی از غلبه تاریکی.
● پیشینه جشن
یلدا و جشن هایی که در این شب برگزار می شود، یک سنت باستانی است. این جشن مراسمی آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است. این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است.
● مراسم و آداب جشن
برای در امان بودن از خطر اهریمن، در این شب همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می کردند.
آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده گویی می کنند.
جشن شب یلدا جشنی است که از ۷ هزارسال پیش تاکنون در میان ایرانیان برگزار می شود. ۷ هزار سال پیش نیاکان ما به دانش گاه شماری دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمستان بلندترین شب سال است.
یکی دیگر از دلایل برگزاری این جشن، شب زادروز ایزدمهر یا میترا است. مهر به معنای خورشید است و تاریخ پرستش آن در میان ایرانی ها و آریایی ها به پیش از دین زرتشت بازمی گردد که پس از ظهور زرتشت این پیامبر او را اهورامزدا تعریف کرد. یکی از ایزدان اهورایی مهر بود که هم اکنون بخشی از اوستا به نامش نامگذاری شده.
در «مهریشت» اوستا آمده است؛ «مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی می نگرد تا دروغی نگوید».
● آیین های جشن شب یلدا
یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند.
در برخی دیگر از جاهای ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. بازگویی خاطرات و قصه گویی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه اینها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر آیند و بلندترین شب سال را با شادی و خرسندی به سپیده برسانند.
در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزء آداب و شیوه آن نباشد. در جاهای گوناگون ایران، گونه های تنقلات و خوراکی ها به تبع ژیرامون و شیوه زندگی مردم منطقه بهره برده می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا شمار زیادی به این باورند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند و برخی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند. آنها در این شب سفره یی می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست و در آن آینه را جای می دهند. گونه های بی شمار آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلواشکری، رنگینک و خرما و میوه هایی چون انار و به ویژه هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند.
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خوردند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را سوگند می دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغزگردو و نخودچی و کشمش می خورند. در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می کنند و باورمندند که هرکس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از میوه هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می شود.
در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می ریزند، خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن می افزایند و در خم را می بندند و در گوشه یی خارج از هوای گرم اتاق می گذارند، ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می شود. آوکونوس (ازگیل) در اغلب خانه های گیلان تا بهار آینده یافت می شود و هر زمان هوس کنند ازگیل و تازه و پخته را از خم بیرون می آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می خورند.بنا به روایت مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه یی استقبال کنند. قارون در پوشاک هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. این چوب ها به زر دگرگون می شوند و برای آن خانواده، ثروت و روزی به همراه می آورند.
● جشن شب یلدا
جشن شب یلدا یک جشن کاملاً زنده است و همه مسیحیان جهان این جشن را با نام جشن تولد مسیح برگزار می کنند. یلدا و مراسمی که در نخستین شب بلند زمستان و بلندترین شب سال برپا می کنند سابقه یی بسیار دراز داشته و مربوط می شود به ایزد مهر.
این جشن که یکی از کهن ترین جشن های ایران باستان است در اصطلاح به آن شب چله هم می گویند. چله بزرگ از یکمین روز دی ماه جشن خرم روز تا دهم بهمن که جشن سده است به طول می انجامد و آن را چله بزرگ می نامند به آن دلیل که شدت سرما بیشتر است، آنگاه چله کوچک فرا می رسد که دهم از بهمن تا بیستم اسفند به طول می انجامد و سرما کم کم کاسته می شود.
چله اول که اولین روز زمستان و یا نخستین شب آن است تولد مهر و خورشید شکست ناپذیر است، زیرا مردم دوره های گذشته که پایه زندگی شان برکشاورزی و چوپانی قرار داشت و در طول سال با سپری شدن فصل ها و تضادهای طبیعت خو داشتند و براثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت حرکت و قرار ستارگان آشنایی یافته و کارها و فعالیتشان را براساس آن تنظیم می کردند و به تدریج دریافتند که کوتاهترین روزها آخرین روز پاییز یعنی سی ام آذر و بلندترین شب ها شب اول زمستان است اما بلافاصله بعد از این با آغاز دی روزها بلندتر و شب ها کوتاه تر می شود.
اقوام قدیم آریایی جشن تولد آفتاب را آغاز زمستان می گرفتند خصوصاً ژرمن ها که این ماه را به خدای آفتاب نسبت می دهند و زیاد هم بی تناسب نیست چرا که آغاز زمستان مثل تولد خورشید است که از آن روز در نصف کره شمالی رو به افزایش و ارتفاع و درخشندگی می گذارد و هر روز قوی تر می شود. در این شب آتش برمی افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیاطین نابود شده و بگریزند و همچنان که خورشید به مناسبت فروغ و گرمای کارسازش تقدس پیدا کرده بود آتش نیز همان والایی را نزد مردمان دارا شد.
چون تاریکی فرا می رسید در پرتو روشنایی آتش تاریکی اهریمنی را از بین می بردند. در شب یلدا یا تولد خورشید افراد دور هم جمع می شدند و جهت رفع این نحوست آتش می افروختند و خوان ویژه مانند سفره یی که عید نوروز تهیه می کنند اما محتویات آن متفاوت است می گستراندند و هر آنچه میوه تازه فصل که نگهداری شده بود و میوه های خشک در سفره می نهادند.
این سفره جنبه دینی داشته و مقدس بود و از ایزد خورشید روشنایی و برکت می طلبیدند تا در زمستان به خوشی سر کنند و میوه های تازه و خشک و چیزهای دیگر در سفره تمثیلی از آن بود که بهار و تابستانی پربرکت داشته باشند و همه شب را در پرتو چراغ و نور و آتش می گذراندند تا اهریمن فرصت دژخویی و تباهی نیابد. سفره شب یلدا سفره میزد است و میزد عبارت است از میوه های تر و خشک و آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان لرک که از لوازم این جشن بود که به افتخار و ویژگی مهر یا خورشید برگزار می شد.
امروز هم ایرانیان در سراسر جهان این جشن زیبا را در کنار یکدیگر برگزار می کنند و به خواندن شاهنامه و گرفتن فال حافظ می پردازند. شب چله بر تمامی دوستان و هم میهنان عزیز فرخنده باد. همیشه شاد باشید و اهورایی.

روزنامه اعتماد

 


اسطوره

 

اسطوره ها به چه کسی تعلق دارند؟

مناسبت ها، روزهای خاص، سالگردها و جشن ها و بسیاری دیگر از  اشکال سازمان یافتگی کنش های انسانی که در قالب های اندیشه و نماد و کنش جای می گیرند، موقعیت هایی را به وجود می آورند که بتوان با دو ساخت اساسی اما کاملا ذهنی در  انسان رابطه بر قرار کرد: گذشته و آینده. این دو ساخت از خلال یک دستگاه نماد ساز که شاید بتوان آن را در عین حال دستگاهی اسطوره ساز نامید یعنی زبان امکان تبدیل شدن و یا ظاهر شدن در قالب یک ساخت «واقعی» را دارند در حالی که در واقعیت بیولوژیک موجود انسانی صرفا به صورت «بازمانده» ها یا تجربه هایی زیست شده و آثار مادی آنها برای گذشته و «آرزو» ها و انگیزه های ایجاد  یا تصور آنها «وجود» دارند.
اسطوره ها در این میان همچون پلی هستند که البته باز هم از طریق زبان به ما امکان می دهند تنها واقعیت  واقعا موجود یعنی  موقعیت بیولوژیک خود را در لحظه صفر(حال) با این موقعیت های ذهنی پیوند دهیم. در این راه، اسطوره ها همچون سایر «امتیازات»ی که در زندگی مادی وجود دارند، موضوع نزاعی برای «تصاحب» به حساب می آیند. و این تصاحب دارای ما به ازایی واقعی و تاثیری کمابیش مهم بر زندگی انسان ها هستند. مثالی بیاوریم: در شکل گیری دولت های ملی در نسل نخست آنها، یعنی دولت های ملی اروپایی، باید اسطوره ای به نام «ملت» ابداع می شد تا بتواند بنا بر نظریه دولت ملی به قدرت دولتی «مشروعیت» ی از «پایین» بدهد. این اسطوره باید از نقطه صفر و یا  تقریبا نزدیک به صفر ابداع می شد و این کاری بود که در طول قرن نوزده و به ویژه از خلال رومانتیسم و ادبیات انجام گرفت اما ابداع این اسطوره بود که سبب شد «جنگ های ملی» از اواخر قرن نوزده تا پایان جنگ جهانی دوم امکان پذیر شوند، باز هم همین اسطوره بود که به رسالت «تمدن ساز» و در واقع استعماری اروپا مشروعیت داد و سرانجام همین اسطوره بود که به تقسیم قدرت در جهان مدرن از پس از جنگ جهانی دوم تا امروز امکان داده است.
اسطوره «قهرمانان» ملی، مذهبی، علمی و ...، اسطوره هایی هستند که مدعی نوعی رابطه «واقعی» میان «قهرمان» و زمینه اجتماعی که وی را به وجود آورده است می شوند ، در عین حال که ادعا می کنند که قهرمان خود نسبت به قهرمان بودن خویش یا اینکه در حال ساختن یک «قهرمان» است آگاهی داشته است و سرانجام ادعا می کنند که قهرمان به مثابه موجودیتی استعلایی توانسته است و یا می تواند از دوره های مختلف تاریخی بر روی یک خط زمانی  عبور کرده و آنها را بر اساس یک «منطق» ایدئولوژیک به یکدیگر پیوند دهد. با این وصف چیزی در اینجا کاملا نادیده انگاشته می شود و آن قابلیت نهفته در اسطوره ها به مثابه ساخت هایی کاملا ذهنی برای تفسیر شدن در دستگاه های مختلف ایدئولوژیک به صورت های مختلف و معطوف به نظام ها و ما به ازاهای مختلف اجتماعی است. به عبارت دیگر، اسطوره می تواند دارای بی نهایت تفسیر باشد، زیرا نه یک موجودیت واقعی بلکه موجودیتی است که ذاتا بر ذهنیت و اجزائی انعطاف پذیر استوار است؛ اما آنچه واقعیت دارد، تفسیری است که از آن انجام می گیرد زیرا به ما به ازایی واقعی در یکی از سطوح نظام اجتماعی تبدیل شده و سرانجام به نحوی از انحا بر شکل گیری کالبدها، کنترل آنها، الزام بر آنها و یا تاثیر گذاری بر نظام اندیشه و شناختی انسان و یا بر نظام زبان شناختی وی، انجامیده و از این راه به هدفی واقعی در واقعیت انسان ها می انجامد.
پرسشی که در این میان مطرح است ، اینکه آیا انسان مدرن حقیقتا باز هم به اسطوره ها نیاز دارد؟ به باور ما، شاید این نیاز  نه تنها امرزو از میان نرفته بلکه دائما افزایش یافته است: در حقیقت انسان مدرن خود را درون تناقضی جای داده که وی را میان دو گونه از هویت در گیر کرده است: از یک سو هویتی بیولوژیک- فرهنگی که در سطح فرد تعریف می شود و از سوی دیگر هویتی اجتماعی که ساختی ذهنی اما مادیت یافته در نهادهایی الزام آور، مادی و واقعی است. کشاکش میان این دو هویت، انسان مدرن را فرسوده و درمانده می کند و نیاز وی را به اتوپیا  هر روز افزایش می دهد. نیازی که به خودی خود نمی تواند به نتیجه ای مطلوب برسد. قرن بیستم و تجربه های دردناک آن، قرنی که باید آن را قرن به تحقق در آمدن اتوپیا ها دانست نشان می دهد که دل بستن به تحقق مطلوب دیاسپوراها توهمی بیش نیست که می تواند به فجایع بزرگ انسانی منجر شود.
بنابراین شاید زمان آن فرارسیده باشد که اسطوره ها را از بندهای ایدئولوژیکی که آنها را محصور کرده اند رها کنیم و امکان آن را فراهم آوریم تا بتوان از این میراث معنوی به صورتی مطلوب تر یعنی برای درک مکانیسم های شناختی و زبان شناختی انسان ها استفاده شوند و یا از دیدگاهی انسان شناختی بتوان با رویکری ساختاری و تطبیقی از  مقایسه میان اشکال مختلف بهره برداری و تفسیر  ایدئولوژیک از اسطوره ها، پی به درک مکانیسم های قدرتی که در این گونه تفسیر ها وجود دارد ببریم و بتوانیم خود  و نظام اجتماعی را از زیان های آنها مصون بداریم.  
برای این کار نیاز بدان وجود دارد که درک و تحلیل اسطوره ها را در مقام نخست در  بستر اصلی آنها یعنی در زبان و در ساختارهای شناختی  بجوئیم. این کاری بوده است که در تاریخ به وسیله اندیشمندانی چون دومزیل و بنونیست و در انسان شناسی به وسیله  لوی استروس و دنباله روان وی انجام شده است که همگی را می توان به نوعی باید ساختارگرا یا نوساختارگرا دانست که البته این امر نافی آن نیست که بتوان به اسطوره با رویکردهای دیگر نگریست و آن را تحلیل کرد. اما برغم هر نوع رویکردی که در این زمینه داشته باشیم، ضرورت بازگشت تحلیلی- تفسیری به اسطوره ها برای درک جهان ذهنی و از آنجا کنش هایی که بسیاری از آنها، در نزد انسان معاصر نامعقول می آیند، ضروری به نظر می رسد.
  

  (یادداشت: دکتر ناصر فکوهی)

اسطوره شناسی                                                        

 

مختصری دربارره اسطوره و اسطوره شناس                                                        

تا قرن نوزدهم در اروپا اسطوره (Mythos) در تقابل با واقعیت (Realität) تعریف می شد. در چنین نگاهی داستان آدم و یا موجودات نامرئی و یا حتی تئوژنی هزیود همه به چنین حوزه ای تعلق داشت. واژۀ Mythos، چون بسیاری دیگر از مفاهیم، ریشه در یونان دارد و به معنی «روایت، نقل و گفتار»، معمولا در تقابل با Historia و Logos به کار می رفته است. آغاز فلسفۀ یونان در قرون 5 و 6 پیش از میلاد، با نخستین گام از Mythos به Logos برداشته شد. نخستین فلاسفه ای که این گام را برداشتند، فلاسفۀ علوم تجربی بودند که به پاسخ مادۀ نخستین پیدایش جهان دست یازیدند. پاسخ غیر اسطوره ای تالس   (Thales) در نظر گرفتن «آب» به عنوان مادۀ آغازین بود. شاگرد او  انکسیماندور (Anaximandor)  «هوا» را مادۀ آغازین دانست و این روند همچنان ادامه یافت. اما باید درنظر داشته باشیم که «رابطۀ فلاسفۀ پیش سقراطی با دین و اسطوره، رابطه ای مجادله برانگیز نبود. برای همین است که گفته می شود که  فرضیات نخستین این فلاسفۀ تجربی تضاد آگاهانه با دین یونانی به شمار نمی آمد، زیرا دین یونانی متفاوت با مسیحیت و یهودیت، هیچ اصول مطلقی برای آفرینش جهان نمی شناخت و اصطلاح «آفرینش از هیچ » را نداشت، بلکه بیشتر هم اسطوره های دینی و هم فلاسفۀ تجربی، طبیعت را چیزی «بغانه» می دانستند. جالب اینجاست که فلسفۀ یونانی به درافتادن با اسطوره ها برنیامد بلکه با یک سری توضیحات عقلانی دربارۀ جهان آغازید و کم کم تقابل با اسطوره برایشان به آگاهی بدل شد.

 در اثر  این تقابل، Myth به مرور، به «آنچه واقعا وجود ندارد» اطلاق شد. در عصر هلنی  نقد اسطوره ویژگی نوی یافت. در این زمان فقط در پی استنباط لغوی از اسطورهها نبودند و در پی آشکار ساختن معنای نهفتۀ آنها برآمدند. در قرن سوم پیش از میلاد اوهمروس Euhemerus)  تاویلی کلاسیک از این روند تفکر ارائه کرد و از آن پس اوهمریسم بر هرگونه تفسیر تاریخیِ اسطوره اطلاق گشت» (بیدنی،  161: 1373). او درواقع پایه گذار بنیادهای تاریخی و واقعی برای داستانهای اسطورهای بود. این باورها قرنها در اروپا مطرح بودند. تصور اسطوره چون داستانهائی ساختگی که رویدادهای تاریخی و طبیعی را در خود نهفته دارند، تا شکل گیری فلسفهی مدرن همچنان ادامه یافت. برای نخستین بار در 1825 با انتشار«مقدمهای بر اسطورهشناسی علمی»، اثر کارل اوتفرید مولر، تعریف علمی اسطوره آغاز شد. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پژوهشهای اسطوره شناختی با آثار بسیار فریدریش ماکس مولر رواج گستردهای یافت. او اسطوره را نوعی عارضۀ زبانی میدانست و بر آن بود که این امر به این جهت است که یک چیز نامهای بسیار میتواند داشته باشدو یا بالعکس  یک نام میتواند بر اشیاء گوناگون نهاده شود به نظر او همین امر سبب درهم برهمی نامها شده است و از این رو ایزدان گوناگون در یک چهره ذوب شده اند یا یکی تبدیل به چهره های گوناگون شده است. خلاصه آن که در آغاز تنها یک nomen بود  و بعد تبدیل به numen شد. بعلاوه به نظر او کاربرد جنس در اسامی، ایدۀ انتزاعی تشخص یافتهای را به عنوان ایزد یا ایزدان برای خورشید، سپیده دم و آسمان شکل داد. کسی که شدیدا مولر را 20 سال آماج انتقاد خود قرار داد، آندرو لانگ بود که بر پایۀ گردآوری دستاوردهای انسانشناختی تایلور  نشان داد  که اسطوره متعلق به مراحل آغازین تفکر آدمی است و اقوام ابتدایی هنگام اسطوره سازی در مرحلۀ پیشرفتۀ ذهن به سر می بردند. به همین جهت، پژوهش در اسطوره نیز بایستی از میان اقوام ابتدایی که هنوز صورتهای اولیه فرهنگ را دارا هستند، انجام گیرد. فرضا ماکس مولر، اسطورۀ کرونس را بازتابی از عناصر هواشناسی می دانست که در آن آسمان ابرها را می بلعد و دوباره قی میکند و لانگ، نخستین نشانه های انسان خواری در نهادهای اجتماعی اولیه را در آن می دید.

 در واقع از این دوران بر پایۀ پژوهشهای انسان شناسان، اسطوره شناسی روند تازه ای یافت و داده های آن بر اساس گزارش های مسیونرها از فرهنگها و اقوام مختلف زنده شدند. یکی از نخستین انسانشناسان که برای نخستین بار دست به تعریف دین و اسطوره بر اساس این دادهها کرد، تایلور بود.  «او بر تفاوت اسطوره و علم اعتقاد داشت و اسطوره را زیرگروهِ دین و هر دوی آنان را زیرگروه فلسفه می دانست و خودِ فلسفه را به دوگونه ی ابتدایی و مدرن تقسیم می کرد. به  نظر او فلسفۀ ابتدایی با دین ابتدایی یکی است ولی قائل به علم ابتدایی نیست و فلسفهی مدرن برخلاف آن دارای دو زیرگروه است، دین و علم. دین جدید مبتنی بر دو عنصر است متافیزیک و اخلاق که در دین ابتدایی دیده نمی شود» . برای تایلور اسطوره، امری غیرعلمی است، ولی توضیحی در این باره نمی دهد. شاید به این دلیل که آن را زیرگروه دین ابتدایی می شناسد و دین مدرن را خالی از اسطوره می بیند. در هرحال در نظریه ی تایلور بسیاری از مسائل چون، ازدواج و روابط خویشاوندی و مسائل جنسی ... در نظر گرفته نشده اند و از این جهت قادر به دادن تعریف جامعی از اسطوره نیست. اما تایلور تاثیر بسیار زیادی بر بسیاری از پژوهشگران زمان خود گذاشت و یکی از کسانی که در اثر  جلدی خود، «خاستگاه ایدۀ خدا»به طور نظام مند، نظریه های او را به کار بست، ویلهم اشمیت بود.  جز او فریزر از دیگر کسانی است که پیرو نظریات تایلور به شمار می آید، با این تفاوت که او بر این باور است که انسانهای ابتدایی اسطوره را به جای علم استفاده می کردند و آن را  نوعی علم عملی می شناساند. به نظر او انسان ابتدایی همواره در پی آن بود که جریان طبیعت را به سود خویش در دست گیرد و کاربرد آیین ها و جادو تنها به همین هدف است. یکی از مهمترین اهداف دین ابتدایی، تاثیر بر حوادث، به ویژه رشد گیاهی (اسطورهی آدونیس) است که شدیدترین آیین ها و قربانی ها را به خود اختصاص داده است. توجۀ انسان شناسان به اسطوره به ویژه به عنوان بستری برای پیاده کردن نظریه های مختلف همچنان تا این زمان مطرح است

سوایِ پژوهش های انسان شناسان در اوایل قرن نوزدهم، اسطوره شناسی از حوزۀ پژوهشهای نجوم نیز هوادارانی به خصوص در آلمان یافت. بنیانگذار نظریه های نجومی، زیکه است که اسطوره ها را لفظی بررسی می کند و بر این باور است که در محتوای آنها همواره علائم آسمانی به ویژه نشانه هایی از اختران و حرکت ماه دیده می شود. توجۀ زیاد طرفداران این نظریه بر این عوامل، به ویژه حرکت ماه، نظریۀ آنها را تبدیل به نوعی «ماه گرایی کرد.

در آغاز قرن نوزدهم  اسمیت، یکی از شرق شناسان و دین شناسان، اسطوره ها را توضیحی برای آیین ها تعریف کرد.  چنین نظریهای در حوزه هایِ مختلفِ انسان شناسی، فقهالغه و دین شناسی (توراتشناسی) به ویژه در انگلستان رنگی تازه به اسطوره شناسی بخشید و  برای بسیاری، توضیح رضایت بخشِ و توجیه پذیری برای شکل گیری اسطوره ها فراهم کرد. این نظریه گرچه توجیه مناسبی برای اسطوره بود، اما بسیاری از مسائل اسطوره ها را نمی توانست حل کند. با این حال بر دیگر نظریه پردازان از حوزه های دیگر چون روانشناسی  تاثیر گذارد.

 در اوایل قرن بیستم برخی از فیلسوفان، ، چون لانگر ، ریکور  و کاسیرر، به طور مبسوط به موضوع اسطوره پرداختند. بیشتر اینان کوشیدند از طریق بررسی زبان یا نماد، مسئلۀ اسطوره را روشن کنند. کاسیرر  با کتاب فلسفهی صورتهای سمبلیک به طور جامع به اندیشهی اسطورهای پرداخت و توانست آن را به عنوان یکی از مراحل تفکر بشناساند. در این برخورد نو به اسطوره، "اسطوره هم مانند علم و اخلاق و هنر، جهانی مستقل و خودبسامان شد که واقعیت و اعتبار آن را نمی بایست با معیارهایی خارج از قلمرو خودش سنجید، بلکه می بایست آنها را طبق قانون درونی و ساختاری خود اسطوره درک کرد. هر تلاشی در این جهت که جهان اسطوره را به منزلهی جهانی تبیین کند که واسطهی جهان دیگری است، یا لباس و پوششی برای امر دیگری است یکبار و برای همیشه قاطعانه مردود شد". مباحث نمادشناسی که چون اسطوره سابقه اش به یونان باستان می رسد، در قرن بیستم در اکثر حوزههای فلسفی، دین شناسی و زبان شناسی رواج یافت. بحث اسطوره و نماد و نشانه در کارهای رولان بارت در حوزۀ نشانه شناسی زیبا شناسانۀ ساختاری توجۀ بسیاری را برانگیخته است.

از سوی دیگر بسیاری از انسان شناسان همین قرن، اسطوره ها را نوعی از افسانه های عامیانه معرفی کردند و کوششهای آنان در سه جنبه شکل گرفت: 1- جنبۀ تاریخی، همچون فرانس بواس؛ 2- جنبۀ ریخت شناختی، همچون پروپ؛ 3- ساختاری، همچون لوی-استروس.

منابع:

این مقاله از منابع زیر برگرفته شده است:

بیدنی، دیوید، "اسطوره، نمادگرایی و حقیقت"، ترجمۀ بهار مختاریان، 1373، ارغنون، سال اول،شمارهی 4، تهران.

کاسیرر، ارنست، فلسفهی صورتهای سمبلیک، ترجمۀ یدالله موقن، 1378، انتشارات هرمس، تهران.

سلامت اجتماعی

 

حيا و خودآرايى و نقش آن‌ها در سلامت روانى زن 

مقدّمه

زنان به عنوان نيمى از پيكره جامعه نقش بسيار مهمى در ايجاد و گسترش عفّت، پاك‏دامنى و اخلاق در بين جوامع بشرى دارند. عفّت و حياى زن، كه يكى از مهم‏ترين عوامل حفظ و بقاى عفّت عمومى است، نه تنها در تمام اديان و مذاهب الهى مورد تأكيد قرار گرفته، بلكه عقول و افكار بشرى نيز آن را مورد تأييد قرار داده‏اند.

از نظر اسلام، اهميت اين موضوع به حدّي است كه برخى روايات آن را «تمام دين» مي‏دانند. در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) آمده كه فرمودند: «اَلْحَياءُ هُوَ الدينُ كُلُّهُ»؛ حيا تمام دين است.

امام علي(عليه‌السلام) نيز در مورد عفّت و پاك‏دامنى مي‏فرمايد: «عفّت و پاك‏دامنى منشأ هر خيرى است.» به همين منظور، در تمام اديان و مذاهب آسماني، «اَلعِفَّةُ رَأسُ كُلِّ خَيْر»قوانين گوناگونى براي حفظ و بقاى عفّت و حياى عمومى وضع شده‏اند، كه «حجاب» و پوشش زن از جمله آن‏هاست.

«حجاب»، كه به معناى پوشيدن تمام بدن و زيبايي‏هاى ظاهرى زن در برابر مردان بيگانه است، براى پيش‏گيرى و مهار برخي گرايش‏ها و رفتارهاى خودنمايانه و وسوسه‏انگيز مي‏باشد. اين در حالى است كه زنان به طور طبيعى دوست دارند در برابر جنس مخالف خودآرايى كنند و زيبايى زنانگي خود را به نمايش بگذارند.

حال اين سؤال پيش مي‏آيد كه اين قانون اسلامى تا چه اندازه با طبيعت زن سازگار است؟ آيا تبرّج و جلوه‏گرى از نظر اسلام و علم بكلى مردود است، يا براى آن قانونى وجود دارد؟ اگر در وجود زن غريزه‏اى تحت عنوان «تبرّج» وجود دارد، روش‏هاى رشد و پرورش اين غريزه چيست و چه كاركردى در زن و حفظ سلامتى او مي‏تواند داشته باشد؟ چگونه مي‏توان غريزه تبرّج را با حيا، كه يك ويژگى فطرى در زن است، جمع كرد؟ آيا حجاب و پوشش به معناى ناديده گرفتن اين غريزه نيست؟ آيا همان‏گونه كه عده‏اى از مخالفان حجاب مي‏گويند، اين محدوديت مانعى براي رشد عاطفى و روانى زن محسوب مي‏شود، يا به عكس، در جهت سلامت روانى اوست؟

اهميت بررسى اين موضوع واضح و روشن است؛ زيرا اولا، حجاب و پوشش زن به طور يقين، يكى از محكم‏ترين سنگرهايى است كه مسلمانان، به ويژه جوانان، را از فساد و فحشا حفظ مي‏كند و سدى آهنين در برابر نفوذ و تهاجم فرهنگى دشمنان اسلام است. به همين دليل، همان‏گونه كه رهبر فرزانه انقلاب بارها فرموده‏اند، بر همه ما تكليف است در مقابل اين تهاجم همه‏جانبه هشيار باشيم و با آن مقابله كنيم.

ثانيا، ارتباطى كه مسئله حجاب و عفت از يك سو و گرايش دايمى زن به تبرّج و جلوه‏گرى از سوى ديگر با سلامت روانى او دارد به موضوع اهميّت بيشترى مي‏دهد؛ زيرا پر واضح است كه به لحاظ نقش مهم و حساسى كه زن در حيات جسمى و روانى انسان‏ها دارد، بحث و بررسى در مورد مؤلّفه‏هاى سلامت روانى او لازم و ضرورى به نظر مي‏رسد.

اما به دليل آنكه دين اسلام به بهداشت و سلامت روانى افراد اهميت زيادى داده است و حتى نتيجه نهايى عبادت و بندگى را رسيدن به «نفس مطمئنه» مي‏داند و فقط كسانى را كه داراى قلب و روانى سالمند، اهل نجات و خوش عاقبت مي‏داند، مطمئنا در تمام احكام و قوانين خود و از جمله، لزوم پوشش و حفظ عفّت فردى و عمومي، به نقش آن‏ها در روح و روان افراد توجه كرده و بهترين نسخه را براى سلامتى و سعادت جوامع بشرى ارائه داده است.

غريزه تبرّج و خودنمايى

منظور از غريزه «خودنمايي» و «تبرّج»، جلوه‏گرى و دلبرى كردن براى تصاحب قلب ديگرى است. كلمه «تبرّج» كه در قرآن آمده، از كلمه «برج» گرفته شده و به معناى ظاهر شدن در برابر مردم است؛ همان‏گونه كه برج قلعه، براى همه هويداست. در مورد اين موضوع، بايد به سه نكته توجه كرد:

 1. اختصاص غريزه تبرّج به زنان

يكى از ويژگي‏هاى مهم زنان، خصيصه تبرّج و خودنمايى است كه به صورت غريزى و طبيعى در آنان وجود دارد. قرآن در دو آيه از آيات حجاب، از تبرّج و خودنمايى زنان صحبت كرده و آن را محدود به محيط خانواده كرده است. در يك جا مي‏فرمايد: (وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَي) (احزاب: 33) اى زنان (در برابر نامحرم) ظاهر نشويد و خودنمايى نكنيد؛ مانند خودنمايى دوران جاهليت نخستين؛ در آيه ديگر مي‏فرمايد: (غَيْرَ مُتَبَرِجاتٍ بِزينَهٍ) (نور:60) زنان، (در برابر نامحرمان) با زينت‏هاوآرايش‏هايشان‏خودنمايي‏نكنند.

قرآن در اين آيات فقط زنان را از تبرّج و خودنمايى و به نمايش گذاشتن جاذبه‏هاى جنسى خود در برابر نامحرم نهى كرده و از تبرّج مردان سخنى نگفته است. از ظاهر اين مطلب فهميده مي‏شود كه غريزه خودنمايى و تبرّج از ويژگي‏هاى خاص زنان است و در مردان وجود ندارد. به همين دليل پوشش و حجاب تنها براى زنان واجب شده است.

شهيد مطهّرى درباره آثار اين غريزه و نيز اختصاص آن به زنان مي‏گويد: «اما علت اينكه در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان يافته است، اين است كه ميل به خودنمايى و خودآرايى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‏ها و دل‏ها، مرد شكار است و زن شكارچي؛ همچنان كه از نظر تصاحب جسم و تن، زن شكار است و مرد شكارچى. ميل زن به خودآرايى از اين نوع حس شكارچي‏گرى او ناشى مي‏شود. در هيچ جاى دنيا سابقه ندارد كه مردان لباس‏هاى بدن‏نما و آرايش‏هاي تحريك‏كننده به كار برند. اين زن است كه به حكم طبيعت خاص خود، مي‏خواهد دلبرى كند و مرد را دلباخته و در دام علاقه خود اسير كند، انحراف تبرّج و برهنگى از انحراف‏هاي مخصوص زنان است و دستور پوشش هم براى آنان مقرر گرديده است.»

در روايات نيز از وجود غريزه خودنمايي يا تبرّج در زن سخن گفته شده است. براى مثال امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «خداوند زنان را از سرشت مردان آفريده، از اين‏رو، تمام همّت خود را در جذب مردان و نزديك شدن به آن‏ها صرف مي‏كند».

بنابراين، اصل وجود غريزه خودنمايى در زن مورد تأييد منابع اسلامى است. اما در مورد كاركرد اين غريزه در زنان، مي‏توان گفت: وجود اين غريزه براى متمايل كردن مرد ـ جنس مذكر ـ به زن ـ جنس مؤنث ـ است تا بدين‏وسيله، مقدّمات ازدواج و زندگى مشترك را بين آنان فراهم كند؛ چنانكه در ساير جانداران نيز اين ويژگى در جنس ماده وجود دارد.

درباره غريزه خودنمايى و تبرّج، غير از منابع اسلامي، برخى از دانشمندان نيز مطالب جالبى دارند. خانم جينا لمبروزو (G,Lombroso) روان‏شناس معروف ايتاليايي، در اين‏باره مي‏گويد: «در زن علاقه به دلبر بودن و دل‏باختن، مورد پسند بودن و مايه خرسند شدن بسيار شديد است.» جاى ديگري مي‏گويد: «يكى از تمايلات عميق و آرزوهاى اساسى زن آن است كه در چشم ديگران اثري مطلوب بخشيده و به وسيله حسن قيافه، زيبايى اندام، موزون بودن حركات، خوش آهنگي صدا، طرز تكلّم و بالاخره شيوه خرام خود، مطبوع طباع واقع گشته، احساسات آن‏ها را تحريك نموده و روحشان را مجذوب سازد.»9 همچنين درباره تأثير غريزه خودآرايى و تبرّج در زندگى زنان مي‏گويد: «ميل به جلب ديگران، بزرگ‏ترين و مهم‏ترين محرّك زندگانى زن محسوب مي‏شود.»

ويل دورانت نيز درباره آثار غريزه تبرّج زن مي‏گويد: «زن ميل دارد بيشتر مطلوب باشد، نه طالب، و به همين جهت، در ارج‏گذاري و تقدير آن جاذبه‏هايى كه مايه تشديد ميل مرد است، استاد است.» بنابراين، اصل وجود اين غريزه و اختصاص آن به زن در بين دانشمندان پذيرفته شده است.

2. پرورش و توجه به غريزه تبرّج در اسلام

غريزه خودنمايى و خودآرايى مانند ساير غرايز آدمي، نيازمند قانونمندى و كنترل است؛ يعنى بايد از افراط و تفريط در آن پرهيز شود؛ زيرا عدم كنترل اين غريزه، چه از لحاظ افراط و چه از لحاظ تفريط، براي زن زيانبخش است و سلامتى او را به خطر مي‏اندازد. از اين‏رو، در دين اسلام براي اين غريزه حد و حدود ويژه‏اى تعيين شده است و همان‏گونه كه آزادى بي‏حد و حصر آن ممنوع گرديده و براى كنترل آن حجاب واجب شده، بي‏توجهى به آن نيز مذموم شمرده شده است. به همين دليل، در برخى روايات، آرايش كردن براى زنان يك ضرورت تلقّى شده و بي‏توجهى به آن به معناى ناديده گرفتن غريزه خودآرايي، مورد نكوهش قرار گرفته است. در اينجا به بعضى از اين روايات اشاره مي‏شود:

در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در مورد ويژگي‏هاى بهترين زنان نقل شده است كه فرمودند: «بهترين زنان شما زنى است كه بسيار با محبت باشد، عفيف و پاك‏دامن باشد، نزد اقوامش عزيز و محترم باشد، با شوهرش متواضع و فروتن باشد، براى او خودآرايى و تبرّج داشته باشد و در برابر نامحرم عفيف باشد.» در اين حديث، دقيقا به همان تبرّجى كه قرآن آن را براي زن در مقابل نامحرم ممنوع كرده، نسبت به شوهرش سفارش شده است.

در روايت ديگري، امام صادق(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «براى زن سزاوار نيست كه بدون زيور و آرايش باشد، حتى اگر يك گردن‏بند باشد؛ و سزاوار نيست دستش از رنگ حنا خالى باشد، اگرچه پير باشد.» همچنين مي‏فرمايد: «لا تُصَلِّى الْمَرأَةُ عُطُلا»؛ زن بدون زيور و آرايش نماز نخواند. امام باقر(عليه‌السلام) نيز در روايتى مي‏فرمايد: «لَمْ تَزَلِ النِّساءُ يَلْبِسْنَ الْحِلْي»؛ زنان همواره از زيور استفاده كنند.

در برخى روايات دستوراتى براى زيبا شدن زنان داده شده، است. براى مثال، امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كارى را كه بيش از حد توانايى زن است به او وامگذار؛ زيرا (اگر زنان از كارهاى سخت و طاقت‏فرسا به دور باشند) براى حال آن‏ها و شادابى روحى و دوام زيبايى آن‏ها بهتر است؛ چرا كه زن گل بهارى است (لطيف و حساس)، نه پهلوانى سختكوش.»

همچنين رسول اكرم(صلى الله عليه و آله) پس از اينكه به همه زنان، چه شوهردار و چه بدون شوهر، دستور مي‏دهد دايم خضاب كنند (و دست و صورت خود را به حنا و رنگ‏هاى زيبا آرايش كنند) مي‏فرمايد: «اما زنان شوهردار براى شوهرانشان زينت كنند و اما زنان بدون شوهر، به اين دليل خضاب كنند كه دستشان شبيه دست مردان نشود (و لطيف و زيبا بماند.)»

همچنين در روايت ديگرى آمده است: پيامبر به مردان فرمود: «ناخن‏هاى خود را كوتاه كنيد» و به زنان فرمود: «ناخن‏ها را كوتاه نكنيد؛ زيرا شما را زيباتر مي‏كند.» حتى آن حضرت از بعضى زنان به خاطر اهميت ندادن به آرايش و زيبايي، انتقاد كرده است.

عايشه مي‏گويد: «زنى از پشت پرده دستش را بيرون آورد تا نامه‏اى به رسول خدا بدهد، آن حضرت دستش را بست (و نامه را از او نگرفت.) فرمود: نمي‏دانم اين دست مرد است يا دست زن؟ آن زن گفت: دست زن است. پيامبر فرمود: اگر تو زن بودى ناخن‏هايت را به رنگ حنا در مي‏آوردي».

اهميت زينت كردن و آرايش زنان به حدي است كه پوشش بعضى از لباس‏ها مثل ابريشم و طلا به علت خاصيت زيبايي‏شان به زنان اختصاص يافته است امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «خداوند طلا را در دنيا زينت زن قرار داد و بر مردان حرام كرد.»  در برخى روايات آمده كه «ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) زنانشان را با طلا و نقره زينت مي‏كردند و بر اين كار اصرار داشتند.»

از روايات ديگرى كه حاكى از اهميت اسلام به آرايش و تجمّل براى زن است، حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) است كه حتى به زنانى كه شوهران نابينا دارند دستور مي‏دهد خود را با بوى خوش و حنا آرايش كنند. امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: از رسول خدا سؤال شد: زن چگونه براى شوهر نابينا آرايش كند؟ فرمود: با استعمال عطر و خضاب كردن، كه نوعى بوى خوش است.

از رواياتى كه در اين باب وجود دارند، و تنها بعضى از آن‏ها در اينجا ذكر شدند، مي‏توان نتيجه گرفت كه اگر دين اسلام از تبرّج و خودنمايى زن براى نامحرم نهى كرده، در مقابل به او دستور داده است در صورتى كه در انظار نامحرم نباشد، حتما تبرّج و خودنمايى داشته باشد، به ويژه اگر در محضر شوهرش باشد. بنابراين، دين اسلام غريزه خودنمايى و تبرّج زن را ناديده نگرفته، بلكه به آن اهميت هم داده است و تلاش كرده زنان علاوه بر دارا شدن زيبايي درونى و اخلاقي، از نظر ظاهرى هم جذّاب و زيبا باشند؛ زيرا توجه به آرايش و زيبايي ظاهرى نه تنها پاسخى منطقى و صحيح به اقتضاى طبيعى و غريزه آنان در جلوه‏گرى و جلب توجه ديگران است، بلكه سبب مي‏شود زن شادتر و بانشاطتر باشد و از اين طريق، شادابي و نشاط را به زندگى خانواده‏اش نيز وارد كند؛ زيرا يكى از عوامل مهم با نشاط بودن زن، داشتن ظاهرى زيبا و دلپسند است كه شوهرش را پي‏درپى به وجد آورد و خود نيز از اين طريق به وجد آيد. در نتيجه، كوشش زن در جذّاب بودن و آرايش كردن براى شوهر، ضمن اينكه نياز طبيعى زن به خودنمايى و تبرّج را ارضا مي‏كند، وى را از جلوه‏گرى و خودنمايى براى مردان‏نامحرم نيز بي‏نياز مي‏سازد؛ زيرا او براى شوهرى خودآرايي كرده است كه حقيقتا به او عشق مي‏ورزد و در دوستي‏اش وفادار است. بدين‏سان، هم نياز غريزى او به آرايش و تجمّل اشباع شده و هم از آفات‏وانحرافات عشق آزاد رهايي يافته و آسيبى به‏سلامت‏رواني‏اووارد نشده است.

خانم لمبروزو در اين مورد، سخن زيبايي دارد: «بدون شك، منشأ حجب و حياى زن را در عشق و علاقه مي‏توان يافت؛ چه اينكه زن وقتى مرد را به خويش علاقه‏مند و خود را نسبت به او متمايل ديد، منظور اصلي خودنمايى و جلوه‏گرى از بين مي‏رود و چون توسعه محيط اجتماعى زن فقط به منظور تمركز تمايلات درونى او به شخص واحد است، هنگامى كه در اين راه توفيق يافت، ديگر احتياجى به آلات فريبنده و مصنوعى نخواهد داشت. چنانچه مشاهده مي‏شود زنانى كه به شوهر و اطفال خود علاقه‏مند هستند، بكلى از اين عوالم دور و بركنار مي‏باشند و اگر زنى ديده مي‏شود كه اين شيوه را پيشه خود قرار داده است، فقط به اين جهت است كه پاسخ احساسات درونى خويش را نزد همسر خود نيافته است؛ زيرا وقتى كه زن علاقه‏مند گرديد، ديگر حاضر، بلكه قادر به جلب توجه ديگران نخواهد بود.»

3. افراط در غريزه خودنمايى و تبرّج

همان‏گونه كه بي‏توجهى به غريزه خودنمايى و تبرّج براى زن زيان‏بخش است، خودنمايى و تبرّج بيش از اندازه و خارج از چهارچوبه حجاب نيز زيان‏بخش خواهد بود و سلامت روانى زن را به مخاطره مي‏اندازد. اين مطلب دقيقا مانند اين است كه بگوييم: غذا خوردن براى سلامتى ضرورت دارد، اما زياده‏روى و عدم رعايت قانون غذا خوردن مضر است. در ارضاى نيازهاى روانى نيز بايد جانب اعتدال رعايت شود، زيرا هرگونه زياده‏روى در آن موجب از دست رفتن انرژى رواني انسان مي‏شود و سلامت روانى او را مختل مي‏سازد. البته تفاوتى كه در ارضاى نيازهاي رواني، مثل نياز به خودنمايى و تبرّج در زن، با نيازهاى جسمانى مثل نياز به غذا خوردن وجود دارد اين است كه اين‏گونه نيازها سيري‏ناپذيرند و اگر انسان در ارضاي آن‏ها حد افراط را در پيش بگيرد، نه تنها نياز او برطرف نمي‏شود، بلكه روز به روز تشنه‏تر شده، تمام فكر و ذهن او را به خود مشغول مي‏كند. در ارضاى نياز به خودآرايى و خودنمايى نيز همين مطلب وجود دارد؛ يعنى اگر زن در توجه به زيبايي ظاهرى و خودآرايى افراط كند، كم‏كم به حدّى مي‏رسد كه بيمارگونه به تجمّل و آرايش مي‏پردازد و هيچ‏گاه احساس ارضا و سيرى نمي‏كند.

شهيد مطهّرى در اين‏باره مي‏نويسد: «روح بشر فوق‏العاده تحريك‏پذير است. اشتباه است كه گمان كنيم تحريك‏پذيرى روح بشر محدود به حد خاصّى است و از آن پس آرام مي‏گيرد. همان‏گونه كه بشر ـ اعم از مرد و زن ـ در ناحيه ثروت و مقام، از تصاحب ثروت و تملّك جاه و مقام سير نمي‏شود و اشباع نمي‏گردد، در ناحيه جنسى نيز چنين است. هيچ مردى از تصاحب زيبارويان و هيچ زنى از متوجه كردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالاخره هيچ دلى از هوس سير نمي‏شود. و از طرفي، تقاضاى نامحدود، خواه ناخواه، انجام ناشدنى است و هميشه مقرون است به نوعي احساس محروميت، دست نيافتن به آرزوها به نوبه خود، منجر به اختلالات روحى و بيماري‏هاى روانى مي‏گردد».

وست كوت (Westkott) در نقد نظريه كارن هورناى (Karen Horney) كه معتقد بود زنان بايد با خارج شدن از خانه و به عهده گرفتن كارهاى متفاوت در مشاغل گوناگون، هويّت خود را بيابند، مي‏گويد: زنان امروزى ما بين نياز به جلب توجه مردان و دنبال كردن اهداف شخصى خود، گير افتاده‏اند. به همين دليل، رفتارهاي متضادى از خود نشان مي‏دهند؛ گاهى اغواگر و پرخاشگر و گاهى مؤدب و گاهى جاه‏طلب مي‏شوند. زنان امروز بين كار و عشق، دو پاره شده‏اند و در نتيجه، هيچ‏كدام آن‏ها را ارضا نمي‏كند

در كتاب روح زن مي‏گويد: زن طورى آفريده شده است كه وابسته به يك مرد باشد و فقط براى او طنّازى و عشوه‏گرى كند. به همين دليل، اگر تكيه‏گاهش را نيابد و به تجمّل و جلوه‏گرى خود ادامه دهد، دوام نخواهد آورد و نابود مي‏شود، در ادامه، آورده است: «زن همچون بوته نيلوفرى است كه طالب چوب خشك يا ديوار لخت و عريانى است تا آن را از گل و سبزه بپوشاند. اگر چنين چوب و ديوارى نيابد، خشك و نابود خواهد شد».

از اينجا فلسفه و حكمت وجوب پوشش و حجاب براى زن در اسلام مشخص مي‏شود؛ زيرا اين حكم به دليل اينكه نقش اساسى در متعادل كردن غريزه خودنمايى و تبرّج زن دارد، عامل مهمى براى جلوگيرى از بخش بزرگى از اضطراب‏ها و دغدغه‏هاى فكرى زن محسوب مي‏شود؛ زيرا آزاد بودن زن در خودآرايى و به نمايش گذاردن جلوه‏هاى زنانه در جامعه، موجب افراط در تجمّل و توجه به زيبايي‏هاي ظاهرى مي‏شود، كه اين توجه افراطى مي‏تواند سبب بروز اختلال‏هاى روانى در زن شود.

توضيح مطلب اين است كه وقتى زن مكشوف و آرايش كرده در بين مردان ظاهر مي‏شود، طبعا عده‏اى خوششان مي‏آيد و او را مورد تحسين و تكريم (ظاهري) قرار مي‏دهند. به همين دليل، دايم سعى مي‏كند وضع ظاهرى خود را طورى قرار دهد كه بيشتر موردپسند آن‏ها واقع شود. معمولا اين‏گونه زنان و دختران براى اينكه زيباتر شوند، هر روز وقت زيادى را صرف آرايش و تقليد از مدهاي جديد مي‏نمايند. اين روند مي‏تواند ناراحتي‏هاى روانى زيادى براى آنان ايجاد كند؛ زيرا به دليل اينكه هميشه كارها به دلخواه پيش نمي‏رود، باعث بروز نگراني‏هايي براى آن‏ها مي‏شود. براى مثال، اين تصور كه آيا با صرف اين‏همه وقت و هزينه مالي، توانسته‏اند جلب نظر ديگران بكنند و مورد پسند آنان شوند يا به عكس، مورد تمسخر و تحقير آنانند، مي‏تواند دايم ذهن آن‏ها را به خود مشغول كند و آن‏ها را به موجوداتى نگران تبديل نمايد. دليل ديگرى كه مي‏تواند به نگرانى آن‏ها بيفزايد اين تصور است كه هر لحظه ممكن است رقيبى زيباتر از راه برسد و شكار آن‏ها را بربايد. و سرانجام، دليل ديگرى كه باعث ناراحتى و استرس براى آن‏ها مي‏شود اين است كه مي‏بينند به مرور زمان، از زيبايي‏هايشان كاسته مي‏شود و زنان جوان‏تر و زيباتر جاى آن‏ها را مي‏گيرند و نقش آن‏ها را در ربودن دل‏ها كمتر مي‏كنند. گرچه آن‏ها براى اينكه در اين رقابت، ضعف خود را جبران كنند، دست به كارهاى گوناگونى مي‏زنند: تنوّع‏طلبى بيشتر در لباس و آرايش و افراط در جلوه‏گرى و خودآرايي؛ ولى نتيجه چندانى برايشان ندارد.

وقتى زن در اثر آزادى در خودآرايى و جلوه‏گرى به چنين احساسى رسيد، به زودى متوجه مي‏شود كه در اين رقابت، ديگر توان مقابله با زنان زيبا و جوان را ندارد، بخصوص وقتى پا به سن مي‏گذارد اين احساس تلخ در او بيشتر مي‏شود؛ زيرا مشاهده مي‏كند همان مردانى كه چندى پيش خريدار نازها و كرشمه‏هاى او بودند، ديگر حاضر نيستند با او مراوده داشته باشند و بهاى چندانى به او نمي‏دهند. اينجاست كه دچار افسردگى و اضطراب مي‏شود و حتى گاه ديده شده است كه برخى زنان دست به انتحار مي‏زنند.

كتاب چهره عريان زن عرب مي‏نويسد: «زيبايي، به نمايش برجستگي‏هاى بدن و آرايشى كه اضطراب درونى و فقدان اعتماد به نفس را پنهان مي‏كند، نيست، بلكه پيش از هر چيز مديون قدرت تفكر، سلامت جسم و كمال نفس است. چه بسيار دخترانى كه به سبب شوق دست‏يابى به نشانه‏هاى مقبول زيبايى و زنانگي، به اختلالات روانى و اضطرابات گوناگون دچار گرديده‏اند. گمان و تصور يك دختر اين است كه زندگى و آينده‏اش به اندازه بينى و يا خميدگى مژه‏هايش بستگى دارد تا آنجا كه حتى يك ميلي‏متر كوتاهى طول مژه نيز مي‏تواند به مسئله‏اى جدّى و بحرانى واقعى در زندگى او تبديل شود».

آنچه اين مشكل را حادتر مي‏كند اين است كه زنان بدحجاب خيلى زودتر از زنان ديگر زيبايى خود را از دست مي‏دهند؛ زيرا در پزشكى اثباب شده است كه برهنگى اعضاى زن در محيط گرم يا سرد، سبب به هم خوردن تعادل چربي‏هاى زير پوست شده، لطافت و ظرافت و صافى عضلات را مبدّل به ناهموارى و مردانه شدن آن‏ها مي‏كند. علاوه بر اين، وقتى زن تمام زيبايي‏هاى خود را در معرض تماشاى عموم قرار داد، ديگر چيزى براى جلب نظر ندارد. بنابراين، بدحجابي، هم از جهت جسمى و هم از جهت رواني، از زيبايى زن مي‏كاهد و اين خود عاملى در تشديد سرخوردگي و ناراحتى زن مي‏باشد. اما به عكس، رعايت حجاب سبب افزايش زيبايى زن مي‏شود. در روايتي، امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «عفّت و حجاب سبب افزايش و رشد زيبايي مي‏شود.» و نيز در روايتى ديگر مي‏فرمايد: «پوشش و حجاب براى حال زن بهتر است و سبب دوام زيبايى او مي‏شود.»

غريزه حيا

خصيصه حيا و شرم به طور طبيعي، در زن بيش از مرد وجود دارد. به همين دليل است كه زن فطرتا و از روى طبع و غريزه، ميل به پوشش بدن خود در مقابل نامحرم دارد و از برهنگى دچار اضطراب مي‏شود. شواهد فراواني در اسلام بر فطرى و غريزى بودن حيا براى زن وجود دارند و علاوه بر اينكه قرآن به اين مطلب اشاره كرده، از نظر روان‏شناسي، زيست‏شناسى و جامعه‏شناسى نيز قابل اثبات است.

1. ديدگاه اسلام درباره حياى زن

قرآن در داستان حضرت آدم و حوّا، پس از اينكه مي‏فرمايد آن‏ها فريب شيطان را خوردند و از درخت ممنوعه تناول كردند، مي‏فرمايد: (فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ) (اعراف: 22)، و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، زشتي‏ها و قسمت‏هاى پنهان اندامشان بر آن‏ها آشكار شد و (به سرعت) شروع به قراردادن برگ‏هاى درختان بهشتى بر خود كردند تا آن‏ها را بپوشانند.

از اين داستان، به روشنى مي‏توان فهميد كه آدم و حوا هنگام برهنه شدن، مضطرب و پريشان شدند؛ زيرا براى رهايى از اين حالت، به برگ‏هاى درختان پناه آوردند و خود را با آن‏ها پوشاندند و صبر نكردند تا لباس مناسبى به دست آورند. اين در حالى است كه اولا، آن‏ها همسر يكديگر بودند و جايز بود در مقابل هم برهنه شوند. ثانيا، هيچ كس در آنجا نظاره‏گر آن‏ها نبود تا شرمندگي‏شان به خاطر او باشد. ثالثا، چون اولين انسان بودند، پوشش براى آن‏ها جنبه اكتسابى هم نداشت. بنابراين، تنها دليل اضطراب ايشان از برهنگي، فطرى بودن حيا در آن‏ها بود و چون برهنگى خلاف فطرت است، اضطراب‏آور است.

اگر كسى بپرسد، از اين آيات به دست مي‏آيد كه «كشف عورت» خلاف فطرت است، نه «كشف حجاب»، در پاسخ گفته مي‏شود: اولا، قرآن در اينجا سخن از كشف «سوءة» دارد. «سوءة» در لغت، به معناى چيزى است كه انسان از آشكار شدن آن ناراحت مي‏شود. بنابراين، منظور قرآن از كلمه «سوءة» در سوره اعراف، آيه‏هاي20 (سَوْءَاتِهِمَا)، 22( سَوْءَاتُهُمَا)، 26(سَوْءَاتِكُمْ) و 27(سَوْءَاتِكُمْ)، جاذبه‏هاى جنسى آدم و حواست؛ زيرا در آيه 26 همين سوره، خداوند از لباسى كه «سوءات» انسان را مي‏پوشاند، به «لباس تقوا» تعبير كرده است و مي‏فرمايد: (يَا بَنِى آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسا يُوَارِى سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشا وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ.) و امام باقر(عليه‌السلام) آن را به «لباس عفاف» تعبير مي‏كند. «وَ اَمّا لِباسُ التَّقْوى فَالْعِفافُ.» از اين روايت معلوم مي‏شود لباس عفاف يا پوشش عفيفانه به پوششى گفته مي‏شود كه جاذبه‏هاي جنسى انسان را بپوشاند، نه فقط عضو تناسلى را، و در واقع، علت اضطراب آدم و حوا، از بين رفتن عفاف و آشكار شدن جاذبه‏هاى جنسى آنان بود.

ثانيا، جاذبه‏هاى جنسى زن و مرد متفاوتند. در مرد، فقط اعضاى تناسلي، يا حداكثر بين ناف تا زانو، داراى جاذبه جنسي است (چنانكه بعضى از روايات آن را تأييد مي‏كند)، ولى در زنان، تمام بدن داراي جاذبه جنسى است. بنابراين، از اين دو مقدّمه مي‏توان به روشنى استدلال كرد كه هرگونه برهنگى زن، به نظر قرآن، در تضاد با فطرت اوست و موجب اضطراب او مي‏شود. به همين دليل است كه فريضه حجاب مخصوص زنان شده است و حجاب مردان در حد پوشيدن عضو تناسلى يا حداكثر بين ناف تا زانو مي‏باشد.

در تأييد مطلب مزبور، يعنى اثبات مقدّمه اول، كه منظور از «سوءة» جاذبه جنسى است، مي‏توان گفت: كلمه «عورت» نيز مانند كلمه «سَوءَه» به معناى جاذبه جنسى مي‏باشد كه در تعابير دينى در مورد بدن زن به كار رفته است. در سوره نور آيه 31 فرمود: بر زنان لازم نيست در مقابل كودكانى كه از «عورت» زنان ـ يعنى از جاذبه‏هاى مربوط به زنان ـ آگاه نيستند، حجاب داشته باشند.همچنين در روايتي، علت وجوب پوشش زن را عورت بودن او معرفى مي‏كند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «بدن زن عورت (داراى جاذبه جنسي) است كه خانه‏اش پوشش آن است.»معلوم است كه كلمه «عورت» در اينجا نمي‏تواند به معناي خاص آن باشد، بلكه كنايه از آن است كه بدن زن داراى جاذبه جنسى است و بهترين پوشش براى آن، بودن زن در خانه و كمتر ظاهر شدن در برابر نامحرم است.

بنابراين، چه در داستان آدم و حوا و چه در موضوع حجاب، تعبير قرآن و روايت از بدن زن به «سوءة» و »عورت« دال بر اين است كه زن از برهنه كردن بدنش دچار ناراحتى و پريشانى و بلكه اضطراب مي‏شود و اين نشانه فطرى بودن حيا و در نتيجه پوشش و حجاب براى زن است.

از شواهد ديگر فطرى بودن صفت حيا در زن، داستان حضرت مريم(س) و حضرت يوسف(عليه‌السلام) است. قرآن در قصه حضرت مريم(س)، پس از اينكه مي‏فرمايد: مريم به اعجاز الهي، باردار شد و براى اينكه مردم نادان او را به فحشا و بي‏عفتى متّهم نكنند، از آنان فاصله گرفت تا دور از آن‏ها وضع حمل كند، مي‏فرمايد: (يَا لَيْتَنِى مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْيا مَّنسِيّا) (مريم: 23) (مريم آن‏قدر ناراحت شد كه) گفت: اى كاش پيش از اين، مرده بودم و بكلى فراموش مي‏شدم! اين سخن حاكى از نهايت پريشانى و ناراحتى زنى است كه احساس مى كند از نظر مردم، حيا و عفتش لكه‏دار شده است، از اين‏رو، آرزوى مرگ مي‏كند. اين نشان مي‏دهد حيا تمام وجود اوست كه با رفتن آن، جانش هم در حال از بين رفتن است و اين غير از فطرى بودن حيا، دليل ديگرى ندارد. از اين بيان معلوم مي‏شود وقتى حيا در زن فطري باشد، پوشش و حجاب، كه لازمه حياست، نيز فطرى خواهد بود؛ زيرا امكان ندارد زني داراى حيا باشد و آن‏گاه اجازه دهد نامحرم از نگاه كردن به بدن او لذت ببرد. به عبارت ديگر، ظهور و تبلور حيا در زن، به پوشش مناسب است. در واقع، عامل اصلى گرايش زن به حجاب و پوشش، تأمين يك نياز درونى و فطرى به نام حيا و شرم است.

همچنين قرآن در قصه حضرت يوسف(عليه‌السلام) به حركت فطرى زن عزيز مصر اشاره مي‏كند كه وقتى خواست از يوسف كام بگيرد، درها را بست (وَ غَلَّقَتِ الاَبْوابَ) (يوسف: 23) تا كسى شاهد او نباشد. امام زين‏العابدين(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: در اين هنگام، آن زن با پارچه‏اى روى بت خود را پوشاند. يوسف از او پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ گفت از بت حيا مي‏كنم.يوسف گفت: تو از بت حيا مي‏كني، ولى من از خدا حيا نكنم؟ از اين موضوع مشخص مي‏شود كه حيا امرى فطرى است؛ زيرا هر زنى به طور فطرى و غريزي، چنين احساسى دارد.

همچنين در بعضى روايات آمده است كه خداوند حياى زن را نُه برابر حياى مرد قرار داده؛ حضرت امير(عليه‌السلام) فرمود: «خداوند ـ عزّوجل ـ شهوت جنسى را ده قسمت آفريد. نُه قسم آن را در زنان قرار داد و يك قسم آن را در مردان؛ و اگر خداوند ـ عزّوجل در آن‏ها به اندازه شهوت جنسي‏شان حيا و شرم قرار نمي‏داد، هر آينه به هر مردى نُه زن آويزان (وابسته) مي‏شد.»

در روايت ديگري، حياى زن را از اين هم بيشتر مي‏داند. ابو بصير مي‏گويد: از امام صادق(عليه‌السلام) شنيدم كه مي‏فرمود: «شهوت جنسى زن نود و نُه برابر مرد است، اما خداوند بر او حيا قرار داده است.» از اين دو روايت استفاده مي‏شود كه در طبيعت و آفرينش زن، حيا بيش از مرد قرار داده شده و اين از خصايص عَنْ ابى بصير، قالَ سَمِعْتُ اَباعَبْدِاللّه (عليه‌السلام) يَقولُ: «فُضِّلَتِ الْمَرْأَةُ عَلَى الرَّجُلِ تِسْعَةً وَ تِسْعينَ مِنَ اللذَّةِ وَ لكِنَّ اللّهَ اَلْقى عَلَيْها الْحَياءَ.»فطرى اوست.

2. ديدگاه زيست‏شناسى و روان‏شناسي درباره حياى زن

زيست‏شناسان و روان‏شناسان هم به فطري بودن حيا در زن (و بلكه در جنس ماده) اذعان دارند. دكتر فخري، فيزيولوژيست مصري، در اين‏باره مي‏گويد: «اصل و مبدأ احساس حيا، همان احساس حيوانى جنس ماده در مورد حياست و به همين جهت مي‏بينيم نوعا احساس حيا در زنان از مردان قوي‏تر است».

مودودى نيز پس از شرح مفصّلى درباره اينكه تجاذب جنسى در انسان دايمى است، مي‏نويسد: «در طبع زنان، در مقابل شهوت و جاذبيت جنسي، حيا و احتشام و امتناع نيز به وديعت نهاده شده است، كه در هر زنى كم و بيش وجود دارد. بدون شك، اين غريزه امتناع و فرار در جنس ماده حيوانات ديگر نيز ظهور دارد، ولى در جنس ماده انسان بيشتر و شديدتر است و اين شدت به وسيله وضع غريزه حشمت و حيا در روان او، افزون گشته است».

برخى از روان‏شناسان معتقدند: حيا با آفرينش زن به هم آميخته است و تطوّرات جسمى دوران بلوغ، كه معمولا با بروز حالت روحى و روانى گوناگونى همراه است، عامل درونى حيا را به نمايش مي‏گذارد. كتاب طبايع زنان درباره وضعيت روحى و روانى پسران و دختران در دوران انتقال از كودكى به نوجوانى (دوران بلوغ) مي‏نويسد: «فرق بين اين دو جنس خيلى زياد است؛ مثلا، دختر در اين سن متانت خويش را دارد و در نهايت، رشد و وقار زندگى مي‏نمايد، در حالى كه پسر سال‏هاى دراز ديگرى لازم دارد تا عاقل گردد.»سپس در مورد آثار بلوغ در دختران مي‏گويد: «خجالت در او (دختر) زياد و تأمّلش در حركات و اطوار خويش فوق‏العاده گرديده و ميلش به انفراد و تنهايى زياد خواهد شد.»

بنابراين، وقتى حيا در زن فطرى باشد، حجاب و پوشش هم، كه از آثار و نتايج آن است، فطرى خواهد بود. منتسكيو (C.L.D.S.Montesquieu) مي‏گويد: «تمام ملل جهان در اين عقيده مشتركند كه زن‏ها بايد حجب و حيا داشته باشند تا بتوانند خوددارى كنند. علتش اين است كه قوانين طبيعت اين‏طور حكم كرده است و لازم دانسته زن‏ها محجوب باشند و بر شهوات غلبه نمايند. طبيعت مرد را طورى آفريده كه تهوّرش زيادتر باشد، ولى زن طورى آفريده شده كه خوددارى و تحمّلش زيادتر باشد. بنابراين، هرگز نبايد تصور كرد افسار گسيختگى زن‏ها بر طبق قوانين طبيعى است، بلكه افسار گسيختگى بر خلاف قوانين طبيعت مي‏باشد و بر عكس، حجب و حيا و خوددارى مطابق قوانين طبيعت است؛ زيرا طبيعت ما را طورى آفريده كه به نقص خود پي‏ببريم و به همين جهت است كه داراى حجب و حيا هستيم؛ زيرا حجب و حيا همانا خجلتى است كه شخص از نقص و عدم كمال خود دارد.»

3ـ ديدگاه جامعه‏شناسى درباره حياى زن

بررسى جامعه‏شناختى و تاريخى حجاب نيز فطرى بودن حيا در زن را به اثبات مي‏رساند؛ زيرا بنابر گواهى متون تاريخي، در اكثر قريب به اتفاق ملت‏ها و آيين‏هاى جهان، حجاب در بين زنان معمول بوده است؛ هرچند در طول تاريخ، فراز و نشيب‏هاى زيادى را طى كرده و گاهى با اعمال سليقه حاكمان، تشديد يا تخفيف يافته، ولى هيچ‏گاه به طور كامل از بين نرفته است. مورّخان به ندرت، از اقوام بدوي، كه زنانشان داراى پوشش مناسب نبوده و يا به صورت برهنه در اجتماع ظاهر مي‏شدند، ياد مي‏كنند.

دانشمندان، تاريخ حجاب و پوشش زن را به دوران ما قبل تاريخ و عصر حجر نسبت مي‏دهند. كتاب زن در آينه تاريخ پس از طرح مفصّل علل و عوامل تاريخى حجاب، مي‏نويسد: «با توجه به علل ذكر شده و بررسى آثار و نقوش به دست آمده، پيدايش حجاب به دوران پيش از مذاهب مربوط مي‏شود و به اين دلايل، عقيده عده‏اى كه مي‏گويند مذهب موجد حجاب مي‏باشد صحّت ندارد، ولى بايد پذيرفت كه در دگرگونى و تكميل آن بسيار مؤثر بوده است».

نتيجه‏اى كه از اين مطلب مي‏توان گرفت اين است كه گرايش زنان در طول تاريخ و در خلال فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى گوناگون، و حتي بعضا متضاد، به حجاب و پوشش، اين حقيقت را به اثبات مي‏رساند كه حيا، كه تبلور آن حجاب زن در مقابل نامحرم است، ريشه در فطرت و غرايز زن دارد و به همين دليل، يك خصيصه ‏مشترك‏ در بين‏ تمام‏ زنان‏ بوده ‏است.

حيا و سلامت روانى

شكى نيست كه وجود حيا در زن تأثيرات بسيار مثبتى بر روح و روان وى دارد. عفاف و پوشيدگى همچون سد و حفاظى است كه زن در سايه آن از هر ذلّت و تحقيرى در امان مي‏ماند. دين اسلام با واجب كردن حجاب، نمي‏خواهد زن بازيچه دست شهوت‏پرستان باشد و ارزش او به ميزانى تنزّل كند كه تنها وسيله‏اى براى اطفاى شهوات به حساب آيد. اسلام خوشي‏هاى مشروع را براى زن مي‏پسندد و البته تأمين آن را در سايه حيا و عفت قرار مي‏دهد. عفاف، كه ثمره حجاب و پوشش است، عامل آرامش و سكون انسان و دور ماندن او از عوامل اضطراب و در نهايت، موجب رضايت وجدان است. چه بسيارند عوامل ناامنى فكرى و ذهنى كه عفاف مانع بروز آن‏هاست. عفاف موجب احساس امنيت و شرف آدمى است و باعث مي‏شود كه آدمى بتواند در طول حياتش درست فكر كند و نيكو تصميم بگيرد.

زن به دليل اينكه عواطف و احساسات قوي‏ترى نسبت به مرد دارد، از نظر روانى نفوذپذيرتر از مرد است؛ يعنى بيش از مرد از عوامل بيرونى متأثر مى شود. اين تأثّر و نفوذپذيرى وقتى از يك منبع، يعنى از سوى شوهر باشد، باعث مي‏شود وحدت و يگانگى روانى زن حفظ شود، ولى وقتى زن بدون حجاب در اجتماع مردان نامحرم حاضر مي‏شود، به آسانى تحت تأثير روانى و عاطفى آنان قرار مي‏گيرد و وحدت روانى او از بين مي‏رود و با از بين رفتن وحدت رواني، دچار اضطراب و آشفتگى مي‏شود.

در منابع اسلامي، درباره برخى از آثار روانى حجاب و بي‏حجابى مطالب زيادى وجود دارند؛ مثلا، در آيه 60 سوره «نور» درباره فلسفه حجاب مي‏فرمايد: (وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ)؛ و اگر «زنان» خود را بپوشانند براى آن‏ها (خير) بهتر است. كلمه «خير»، كه به معناى سود و نفع است، به دليل اطلاقش، هم شامل نفع مادى مي‏شود و هم نفع معنوى. در آيه 53 سوره احزاب، سود و نفع حجاب مشخص‏تر بيان شده است: (ذلِكُمْ اَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ) اين كار (حفظ حريم بين زن و مرد) براى پاكى دل‏هاى شما و آن‏ها بهتر است. بنابراين، مي‏توان گفت: طبق اين دو آيه، اثر مهم حجاب براى زن، طهارت و پاكي قلبى است كه مقدّمه‏اى براى رسيدن به سلامت قلبى (قلب سليم) است و در روان‏شناسي، از آن به «سلامت رواني» تعبير مي‏شود.

همچنين در آيه 30 سوره «نور» درباره تأثير حفظ عفّت مرد به واسطه نگاه آلوده نكردن به زن مي‏فرمايد: (وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ)؛ و عفاف خود را حفظ كنند. اين براى آنان پاكيزه‏تر است.

در روايات نيز به تأثير روانى حجاب بر زن اشاره شده است. امام علي(عليه‌السلام) در وصيت خود به امام حسن(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «(زنان را) در پرده حجاب نگاه دار تا نامحرمان را ننگرند؛ زيرا سخت‏گيرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است.»

همچنين آن حضرت در حديث ديگري مي‏فرمايد: «پوشش و حجاب براى حال زن بهتر است و سبب دوام زيبايى او مي‏شود.»منظور از حال زن در اين حديث، وضعيت روانى اوست كه رعايت حجاب سبب تعادل بهتر آن مي‏شود. و نيز پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «بهترين زنان شما زنان پاك‏دامن و عفيف هستند.» اين روايت نيز همان چيزى را مي‏گويد كه در آيه 60 سوره «نور» گذشت.

 منبع: سايت قبس, مجله معرفت , شماره 87 ( ويژه‌نامه روان شناسي)

قضاوت

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم. دکتر شریعتی

مادر


ساعت ٢:۱٩ ‎

روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی ...

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنم، اگر نمی توانم خودم لباس هایم را بپوشم، صبور باش.

و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعت ها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردم.

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تکرار می کنم، حرفم را قطع نکن و به من گوش بده.

هنگامی که تو خردسال بودی، من یک داستان را هزار بار برای تو می خواندم تا تو به خواب بری.

هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.

زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوسل می شدم.

من به تو چیزهای زیادی آموختم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی ... و چگونه با زندگی مواجه شوی.

هنگامی که در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می برم، به من فرصت کافی بده که به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم، از من عصبانی نشو.

مطمئن باش که آن چه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

اگر مایل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نکن. به خوبی می دانم که چه وقت باید غذا بخورم ..

هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمی دهند .....

دستانت را به من بده ... همان گونه که در کودکی اولین گام هایت را به کمک من برداشتی.

و اگر روزی به تو گفتم که نمی خواهم بیش از این زنده باشم و دوست دارم بمیرم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که من چه می گویم.

تو نباید از این که مرا در کنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی کنی. تو باید در کنار من باشی و مرا درک کنی و مرا یاری دهی، همان گونه که من تو را یاری کردم که زندگی ات را آغاز کنی.

مرا یاری کن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی ام را به پایان ببرم.

من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته ام خواهم داد.

دوستت دارم فرزندم.


پوشش

حجاب در شریعت اسلام
اسلام كه آخرین آیین الهى و بالطبع كامل ترین دین است و براى همیشه و همه بشریت، از طرف خداوند عالم، نازل شده است، لباس را «هدیه الهى» معرفى نموده و وجوب پوشش زنان را با تعدیل و انتظام مناسبى به جامعه بشرى ارزانى داشته است. از انحرافات و یا افراط و تفریطهایى كه پیرامون پوشش زنان وجود داشته است اجتناب نموده و در تشریح قانون، حدّ و مرزى متناسب با غرایز انسانى را در نظر گرفته است.
در حجاب اسلامى، سهل انگارى هاى مضر و سختگیرى هاى بى مورد، وجود ندارد. حجاب اسلامى آن گونه كه غرب تبلیغ مى كند، به معناى حبس زن در خانه یا پرده نشینى و دورى از شركت در مسائل اجتماعى نیست؛ بلكه بدین معناست كه زن در معاشرت خود با مردان بیگانه، موى سر و اندام خود را بپوشاند و به جلوه گرى و خودنمایى نپردازد.
با توجّه به غریزه قدرتمند جنسى، احكام و دستورهاى اسلام، تدابیرى است كه خداوند براى تعدیل و رام كردن و همچنین ارضاى صحیح این غریزه، تشریح فرموده است.
 
حجاب در قرآن كریم
در قرآن كریم، آیاتى چند به طور صریح، در مورد وجوب حجاب و حد و كیفیت آن نازل شده است. در سوره نور، طى آیه مفصّلى آمده است:
«... و به مردان مؤمن بگو كه چشم هاى خود را فروپوشند و نیز دامان خویش را، كه براى ایشان پاكیزه تر است. همانا خداوند به آنچه انجام مى دهند، آگاه است. و به بانوان با ایمان بگو چشم هاى خود را فرو پوشند و عورت هاى خود را از نگاه دیگران پوشیده نگاه دارند و زینت هاى خود را جز آن مقدارى كه ظاهر است، ننمایند و زینت هاى خود را آشكار نسازند، مگر براى شوهرانشان، پدرانشان، پدر شوهرانشان، پسران همسرانشان، برادرانشان، پسر برادرانشان، زنان هم كیششان، كنیزانشان، مردان سفیهى كه تمایلى به زنان ندارند، و یا كودكانى كه از امور جنسى بى اطلاع اند (غیر ممیز). و پاهاى خود را بر زمین نكوبند تا زینت هاى پنهانشان آشكار شود. و همگى به سوى خداوند بازگردید، اى مؤمنان! باشد كه رستگار شوید».(23)
همچنین در سوره احزاب آمده است:
«اى پیامبر! به همسران و دختران خویش و بانوان با ایمان بگو كه روپوش خود را برگیرند تا به عفاف و حُریّت شناخته شوند و مورد آزار و تعرّض هوسرانان قرا نگیرند و خداوند، آمرزنده و مهربان است».(24)
«اى زنان پیامبر! شما اگر تقوا داشته باشید، همانند دیگران نیستید. بنا براین، هرگز نرم و نازك با مردان، سخن مگویید تا آن كه دلش بیمار است، به طمع افتد. بلكه متین و نیكو سخن بگویید و خانه را منزلگاه خویش قرار دهید و هرگز مانند دوره جاهلیت نخستین،(براى نامَحرمان) آرایش و خودآرایى نكنید و نماز را برپا دارید و زكات را بپردازید و از خدا و رسولش اطاعت نمایید».(25)
 
حجاب در روایات
پیامبر گرامى اسلام(ص) و معصومین(ع) علاوه بر تأكیداتى كه بر رعایت حجاب داشته اند، با ارائه دستورالعمل هایى، جامعه اسلامى را به سوى تهذیب و پاكى، رهنمون گشته اند كه در این قسمت، برخى از آنها را نقل مى كنیم.
 
پرهیز از پوشش بدن نما و نازك
روزى، اسماء - كه خواهر زن پیامبر بود - ، با جامه بدن نما و نازكى به خانه پیامبر آمد. پیامبر، روى خود را از او برگرداند و فرمود:
اى اسماء! زن، وقتى به حدّ بلوغ رسید، نباید جایى از بدن و اندامش دیده شود، مگر صورت و دست ها».(26)
 
نهى از آرایش و استعمال عطر در خارج از خانه
پیامبر، در ضمن حدیثى، نهى فرمودند از این كه زن، براى دیگران، خود را بیاراید، و فرمود: «اگر براى غیر شوهر، خود را آرایش نمود، لازم است خداوند او را با آتش بسوزاند».(27)
 
پرهیز زنان از شبیه ساختن خود به مردان
پیامبر(ص) فرمود:
خداوند، مردانى را كه شبیه زن مى شوند و زنانى را كه خود را شبیه مرد قرار مى دهند، نفرین كرده است».(28)
امام باقر(ع) نیز، در ضمن حدیثى فرمودند:
«جایز نیست كه زن، خود را شبیه مرد نماید؛ زیرا پیامبر، مردانى را كه مشابه زنان مى شوند و همچنین زنانى كه خود را شبیه مردها قرار مى دهند، نفرین كرده است».(29)
در قرآن و روایات، علاوه بر دستورهایى كه در مورد حفظ حجاب زنان آمده است، مسئولیت هایى نیز به مردان واگذار شده است كه ذیلاً به آنها اشاره مى گردد:
 
عفّت نسبت به زنان مردم
پیامبر فرمود:
«نسبت به زنان مردم، عفیف باشید تا زنان شما عفیف بمانند».(30)
دورى از چشم چرانى
از امام صادق(ع) نقل شده كه مى فرماید:
«چشم چرانى، تیرى است مسموم از تیرهاى شیطان؛ چه بسا، نگاهى كه حسرت هاى طولانى را درپى دارد».(31)
 
در نگاه فقیهان و دانشمندان مسلمان
همان طور كه اشاره شد، حجاب، از ضروریات اسلام است و تمام فِرَق اسلامى، آن را واجب مى دانند، و در این كه زنان باید به هنگام اداى نماز و در حضور مردان بیگانه، موى سر و تمامى اندام خود را به استثناى صورت و دست ها (از مچ به پایین) بپوشاند، اتفاق نظر دارند؛ البته شافعیان و برخى از علماى شیعه پوشاندن صورت را نیز در حضور بیگانگان، لازم شمرده اند.
پایان این نوشتار را به پرسشى از امام خمینى(ره)، در مورد حجاب و حد آن، و پاسخ ایشان، كه مى تواند نشانگر نظرات دانشمندان مسلمان باشد، اختصاص مى دهیم:
آیا حجاب از ضروریات اسلام است و منكر آن و كسانى كه به این دستور الهى مخصوصاً در جامعه اسلامى بى اعتنایى مى كنند، چه حكمى دارند؟
اصل حكم حجاب از ضروریات است و منكر آن، حكمِ منكر ضرورى را دارد و منكر ضرورى، محكوم به كفر است، مگر این كه معلوم باشد كه منكر خدا یا رسول نیست.
حدود حجاب اسلامى براى بانوان چیست؟ براى این منظور، لباس آزاد و شلوار و روسرى كفایت مى كند؟ و اصولاً چه كیفیتى در لباس و پوشش زن در برابر افراد نامحرم باید رعایت شود؟
واجب است تمام بدن زن بجز قرص صورت و دست ها تا مچ، از نامحرم پوشیده شود و لباس مذكور اگر مقدار واجب را بپوشاند، مانعى ندارد؛ ولى پوشیدن چادر، بهتر است و از لباس هایى كه توجّه نامحرم را جلب كند، باید اجتناب شود.(32)
 
بررسى نهایى
 حجاب در ادیان دیگر، نسبت به اسلام از شدّت بیشترى برخوردار بوده است. به طور مثال، پوشاندن صورت، گرچه در زمان زرتشت معمول نبوده و بعد از او در میان زرتشتیان معمول شده است، اما  چادر و روبنده از اركان اخلاقى مسیحیان و یهودیان محسوب  شده است؛ درحالى كه بنابر نظر اكثر فقهاى اسلامى، پوشاندن صورت واجب نیست. لزوم كناره گیرى كامل زن در حیض در دین زرتشت، محق دانستن مرد در طلاق زنى كه صدایش در كوچه شنیده شده بدون پرداخت مهریه از طرف دین یهود، ركن بودن چادر و روبند و ذكر نام آن دو به طور صریح در كتاب مقدّس مسیحیان و وجوب سكوت زن نزد بیگانه و در كلیسا از طرف مسیحیت، بهترین گواه بر این مطلب است.
بنابراین، نه تنها اسلام واضع قانون حجاب نبوده است، بلكه در جهت جلوگیرى از افراط و تفریطهایى كه در طول تاریخ در مورد حجاب به وجود آمده بود، به قانونمند كردن و تنظیم آن همت گماشته است و آن را به صورتى متعادل، صحیح و متناسب با فطرت انسانى زن و غیرتمندى مرد، ارائه نموده است.
 
منبع: حجاب در ادیان الهى، على محمدى، انتشارات اشراق
 

ازدواج موقت

دفاع قراعتی از ازدواج موقت :

به چند خط شکن نیاز داریم

محسن قرائتی گفت: ازدواج موقت را قفل كردیم و می‌گوییم چه كار كنیم، فقط باید موانع را رفع كنیم. مشكل مملكت ما با چند تا خط شكن رفع می‌شود
به گزارش خبرنگار «شریف نیوز»، قرائتی دركنگره خانواده و سلامت جنسی با بیان اینكه خدا كه ما را خلق كرده، مهندسی جنسی را نیز در ما به ودیعت گذاشته، گفت: اگر قرآن را كنار بگذاریم، گیج می‌شویم.
وی غریزه جنسی را یكی از حكمت‌های خداوند ذكر كرد و گفت: «برای بقای نسل، ارتباط فامیل‌ها و قبیله‌ها، آرام‌بخشی، توسعه شخصیت، شكستن استبداد و خودرایی و شكستن غرور غریزه جنسی در انسان وجود دارد».
رئیس ستاد اقامه نماز تصریح كرد: «آزادی زن در غرب باعث شده كه غربی‌هادر لذت جنسی هم سرشان كلاه رفته است و لذت جنسی‌شان كمتر از مومنان است زیرا آنها زمانی كه ازدواج می‌كنند، بارها و بارها لذت جنسی را تجربه كرده‌اند و ازدواج چیز جدیدی به آنها نمی‌دهد».
وی با بیان اینكه «در آمریكا طلاق گرفتن مانند تاكسی گرفتن در ایران است»، گفت: «نظام خانواده در غرب به دلیل هرزه‌گی گسسته است. اسلام توصیه می‌كند در شهوت نیز باید تمركز داشت. خدا به زنان می‌گوید زینت خود را به كس دیگری نشان ندهند. این باعث می‌شود كه در لذت جنسی تمركز به وجود آید و لذت آن چند برابر شود».
قرائتی با اشاره به اینكه كسی كه همسر دارد، دو ركعت نمازش برابر هفتاد ركعت است، گفت: «زن و نماز یك خاصیت دارند. هر دو آنها از فحشا و منكر جلوگیری می‌كنند. اگر كسی زود ازدواج كند، 60درصد ایمان خود را حفظ كرده است. ازدواج در همه امور زندگی نقش دارد».
وی ادامه داد: «بسیاری از ازدواج‌ها در سال‌های اول زندگی شكست می‌خورند چون زوجین بچه‌دار نمی‌شوند؛ در حالی كه تمام كمالات انسان در مادر شكوفا می‌شود. ضروری‌ترین نیازهای انسان، نیاز به اكسیژن، غذا و لباس است. قرآن همسران را تعبیر به لباس كرده است. بنابراین نیاز به همسر نیز جزو ضروری‌ترین نیازها است».
قرائتی با بیان اینكه باید آداب و رسومی را كه خودمان درست كردیم بشكنیم، گفت: «چه كسی گفته زن بیوه نباید ازدواج كند. چه كسی گفته است در محرم و صفر رابطه زناشویی نباید باشد. مشكل ما در كمیسیون نیست، باید آداب و رسوم زائد ازدواج را حذف كرد. اسلام ازدواج را راحت‌ترین كارها قرار داده است اما برای طلاق موانع زیادی گذاشته است. اما ما آمدیم به جای لباس شنا، لحاف به خودمان بستیم و حالا می‌خواهیم شنا كنیم. باید این لحاف را دور بیندازیم».
وی افزود: «شب اول هر ماه آمیزش جنسی مكروه است جز شب اول ماه رمضان كه این كار مستحب است. این نشان می‌دهد كه باید راه را باز كنیم. برای این كار هم احتیاجی به كمیسیون نیست. كمی عرضه می‌خواهد. اگر دو سه تا آخوند همانند نواب‌صفوی و چند كت و شلواری مانند شهید رجایی داشتیم، این همه مشكل نداشتیم».
رییس ستاد اقامه نماز ادامه داد: «ازدواج موقت را قفل كردیم و می‌گوییم چه كار كنیم. پدر به دخترش می‌گوید بعد از لیسانس گرفتن ازدواج كن. چه كسی گفته باید چنین قید و بندهایی قرار دهیم. چه كسی گفته باید به دلیل مرگ فلانی تا 40 روز ازدواج را عقب بیندازیم. من دخترم را در دبیرستان شوهر دادم. خودمان هستیم كه برای خودمان گیر درست كرده‌ایم».
وی با بیان اینكه قرآن می‌گوید یكی از وظایف انبیا، شكستن غل و زنجیرهاست، گفت: «چرا می‌گوییم تا وقتی دختر اول ازدواج نكرده، دختر دوم هم نباید ازدواج كند. چرا پسری كه سربازی نرفته نباید زن بگیرد. پسر زن بگیرد، سربازی‌اش را هم برود. ما باید كاری كنیم كه ازدواج در ایران تسهیل شود. باید قانونی درست شود كه كسی كه زن دارد، كمتر از دو سال خدمت سربازی انجام دهد. ما روی میخ نشستیم میگوییم آخ. چه اشكالی دارد ستادی درست شود برای ازدواج با 14 سكه. با جهیزیه سبك و با فاصله طولانی بین عقد و عروسی. البته در مدت عقد، زن و مرد باید از هم كام بگیرند اما دیرتر سر زندگیشان بروند. این كار چه اشكالی دارد».
قرائتی ادامه داد: «ازدواج و لذت جنسی آن‌قدر مهم است كه قران می‌گوید وقتی زن ناشزه شد، رختخوابت را از وی جدا كن یعنی لذت جنسی آنقدر اهمیت دارد كه بی‌توجهی به خواست جنسی زن یك نوع تنبیه محسوب می‌شود. در روایت داریم اگر كسی خواست با زنش خلوت كند، حق دارد هیچ‌كس را به خانه راه ندهد، حتی اگر مهم‌ترین مقام مملكت باشد. مشكلات اقتصادی نباید مانع از ازدواج شود. پول نداشتن یك غصه است و ازدواج نكردن هم یك غصه. چرا غصه پول نداشتن را با غصه ازدواج كردن دو برابر كنیم».
وی با بیان اینكه الان ازدواج‌ها، ازدواج آدم‌ها نیست بلكه ازدواج قالی و ماشین است، گفت: «باید به همان راهی رفت كه خداوند فرموده است. قید و بندهایی هم كه خودمان ساخته‌ایم به این موضوع ضربه می‌زند. پیغمبر روی منبر بود كه یك زن به وی مراجعه كرد و گفت من شوهر می‌خواهم. پیغمبر سخنرانی خود را قطع كرد و گفت چه كسی حاضر است این زن را بگیرد. شأن ازدواج این قدر بالاست».
رییس ستاد اقامه نماز تصریح كرد: «نمی‌خواهم از دانشگاه آزاد تعریف كنم اما دانشگاه آزاد از زمان تشكیل خود قیدها را برداشته و در بیابان‌ها دانشگاه‌ ساخته است. از مدرسین بازنشسته استفاده می‌كند. چه اشكالی دارد بقیه ارگان‌ها نیز ساختارشكنی كنند. در همین خیابان فاطمی 10 تا سالن سخنرانی وجود دارد كه یكی از آنها كافی است. این پول‌ها باید در جای دیگری خرج شود».
وی با بیان اینكه هر جا از اسلام دور شدیم برای آن كنگره می‌گیریم، خاطر نشان كرد: «فقط باید موانع را رفع كنیم. مشكل مملكت ما با چند تا خط شكن رفع می‌شود».
 



 

آپارتمان نشینی2

::

فرهنگ آپارتمان نشيني و برخورد با همسايه

مقدمه

در اين پژوهش با توجه به اهميت روابط همسايگان با يكديگر ورعايت حقوق آنها از سوي يكديگر تلاش كرديم به پاره اي از حقوق همسايگان از لسان روايات اشاره كرده وبا بيان چگونگي روابط كنوني همسايگان در دنياي امروز به نقاط قوت و ضعف آن اشاره كنيم .و آنچه كه موجب قوت بيشتر نقاط مثبت ميشود بيان كرده و شيوه هاي از بين بردن نقاط منفي روابط همسايگان را به صورت كاربردي با استفاده از روايات و تجربيات شخصي بيان كنيم. در اين تحقيق از شيوه موردي و كتابخانه اي استفاده شده است و در روش كتابخانه اي از منابع معتبر روايي سود جسته ايم .

 

 

ادامه نوشته

آپارتمان نشینی

 

آپارتمان نشینی وتنوع فرهنگی

در پرداختن به موضوع سکونت و به خصوص آپارتمان نشینی و فرهنگ آن در ابتدا لازم است به تفاوت میان جوامع چند دهه گذشته و جوامع کنونی در باب سکونت و حریم های متعلق به ساکنین آن اشاره کنیم.  چند دهه پیش افراد در فاصله هایی بیشتر با یکدیگر زندگی می کردند و جز در نقاط مشخصی با یکدیگر وارد تماس نمی شندند و عموما تمام فضای خانه حریم خصوصی اعضاء بوده که بالتبع آرامش بیشتری در  زندگی ها وجود داشته. اما انباشت جمعیتی بسیار زیاد دوران امروزی سبب شده که نوع خاصی از سازمان یافتگی سکونتی مورد نیاز باشد و همین امر خود سر منشاء بسیاری از روابط اجتماعی و فرهنگی است. چراکه روند رو به رشد جمعيت و بزرگ شدن جوامع و هزینه های رو به تزاید آن، توان اقتصادی خانواده ها، افزایش جمعیت شهری، كمبود زمین مناسب و... اكثر فضاهاي مسكوني را به سمت کوچک شدن و مردم را به سمت زندگی عمودی یا آپارتمان نشینی سوق  داده است. نتیجه این زندگی عمودی در سبک و نوع زندگی افراد  به ترتیبی است که آنها باید به صورت هایی هر چه پیچیده تر زندگی و سلایق و برنامه های خود را با دیگران تنظیم و هماهنگ کنند در غیر این صورت باید شاهد ایجاد و رشد تنش های هر چه بیشتری در زندگی خود و در نظام اجتماعی باشند . حال که زندگی عمودی یا آپارتمان نشینی بالاجبار روزبه روز روبه افزایش است شناخت مسائل و مشكلات فرهنگی و اجتماعی ناشی از این گونه سكونت سبب می شود تا با اتخاذ تدابیر صحیح به رفع و اصلاح این شیوه جدید از سكونت دست یابیم. به لحاظ اجتماعی مشكلات ناشی از شیوه سكونت آپارتمان نشینی را می توان متأثر از عوامل متعددی دانست. در این سبك زندگی چهار پدیده اجتماعی به وضوح دیده می شود

فاصله اجتماعی

 اولین معضلی است كه فرد با آن روبه رو است. بدین معنا كه افراد در كنار هم زندگی می کنند اما با هم ناشناس و غریبه اند و ارتباطی با هم ندارند. دیوارهای چندسانتی زندگی آنها را از هم جدا كرده، صدای افراد از پشت این دیوارها به گوش می رسد اما آنها از حال و روز همدیگر بی خبرند. چرا كه هر چند از لحاظ مكانی بسیار به هم نزدیك اند اما از لحاظ اجتماعی فاصله زیادی با هم دارند.

حاشیه نشینی و مزاحمت های ناآگاهانه

 در اثر انتقال شیوه زندگی از خانه های تک واحدی به آپارتمانی حاصل می شود و افراد به جای دارا بودن فرهنگ شهروندی، آپارتمان نشینانی می شوند كه از زندگی سابق رخت بربسته اند اما با فرهنگ جدید غریبه بوده و به اصطلاح به شهروند تبدیل نمی شوند لذا در این انتقال زندگی دچار تضاد و تناقض گشته و به حاشیه نشینی فرهنگی روی می آورند که نتیجه آن بی تفاوتی و عدم مشاركت و پذيرش مسئوليت در زندگي جمعي در آپارتمان است. آنها هر چند در ظاهر از زندگی سابق دست كشیده اند اما فرهنگ و مناسبات آن را با خود حمل كرده و به آپارتمان آورده اند. هنوز برای بسیاری از مردم ما روشن نیست که مرزها و حریم ها در آپارتمان ها و در خانه های تک واحدی کاملا متفاوت است.  افراد دائما برای یکدیگر مزاحمت ایجاد می کنند یکدیگر را آزار می دهند بدون آنکه قصد چنین کاری را داشته باشند. مردم ما اگرچه از خانه هاى حياط دار به آپارتمان هاى چندين طبقه كوچ كرده اند. اما نمى توانند در خانه هاى خود آرام بگيرند يا از مزاحمت همسايگان ديگر در عذاب هستند و يا موجب مزاحمت همسايگان ديگر مى شوند و حرفشان هم اين است كه چارديوارى، اختيارى و شايد هم به اين دليل است كه از سكونت در آپارتمان ناراضى به نظر مى رسند.

تنوع فرهنگی

در این مجتمع ها افراد از مناطق گوناگون با فرهنگ و آداب ویژه ای گردهم آمده اند و دارای خرده فرهنگ های مختلفی می باشند. این تنوع فرهنگی با وجود داشتن نقاط مثبت در برخی از مجتمع های آپارتمانی به علل گوناگون به تضاد فرهنگی منجر شده است. تا جایی كه این تضاد باعث می گردد برخی از افراد پس از مدتی زندگی در همسایگی همدیگر با دعوا و درگیری این مجتمع ها را ترك كنند و اختلافات و كشمكش های زیادی را بین ساكنین مجتمع های آپارتمانی به وجود بیاورند. البته این مسئله در میان مجتمع هایی كه ساكنان آنها از لحاظ فرهنگی مشابه و از پایگاه اقتصادی و اجتماعی یكسان برخوردارند كمتر دیده می شود.

گستردگی فضای مشترک زندگی

در واحدهای آپارتمانی اشتراک فضاهای زندگی و نزدیكی دیوارها به همدیگر در پاره ای از مواقع احتمال دخالت افراد در زندگی دیگران را افزایش می دهد. به خصوص در جامعه ما كه بسیاری از افراد به زندگی كدخدامنشی عادت كرده  و دخالت در كار دیگران را وظیفه خودمی دانند و یا این كار را به نیت خیر انجام می دهند بدون اینكه كسی از آنها برای چنین كاری درخواستی به عمل آورده باشد. فلذا همین نزدیكی فضای فیزیكی گاهی اوقات بگومگوهای داخل خانواده ها را به سبب دخالت نابجای افراد به جاهای باریك كشانده و اساس خانواده ها را با معضل روبه رو می سازند. این تضادها و ناهمگوني ها، خانواده ها را بعنوان ساكنين آپارتمان در معرض آسيب هاي اجتماعي فراواني قرار مي دهد. در یک چشم انداز بیست تا پنجاه ساله تقریبا اکثریت قریب به اتفاق شهر ما را مجتمع های آپارتمانی در بر می گیرند، به همین دلیل باید برای این گذار سکونتی از خانه نشینی به آپارتمان نشینی و نوع رفتارهای ساکنین آن راه حل هایی  در نظر بگیریم. واقعیت آن است که آپارتمان نشسینی با سرعتی باور نکردنی و تنها در طول چند سال اتفاق افتاده  و مردم طبعا فرصت ایجاد فرهنگی مناسب با آن را نداشته اند و ما همچنین فرصتی را  نداریم که این فرهنگ به مرور بوجود آید؛ باید هر چه زودتراین فرهنگ را ساخته به مردم خود بیاموزیم. این امر را می توان در بسیار ی موارد از طریق یک برنامه آگاه سازی گسترده و وضع قوانین و ضوابط و البته اجرایی کردن آنها حل کرد. آموزش زندگی عمودی و در كل آموزش فرهنگ شهروندی به ساكنان این مجتمع ها از طریق وسایل ارتباط جمعی مخصوصا رسانه ملی  می توانند در این زمینه نقش فعالی ایفا كند. البته نباید از نظر دور داشت که انطباق فرهنگ آپارتمان نشيني در بين خانواده ها کاری است دشوار اما مي توان از امتياز اسلامي بودن جامعه مان استفاده كنیم. زیرا فرهنگ حاكم بر انديشه ما فرهنگي است اسلامي و اسلام در تمام زمينه ها وخصوصا برخورد با همسايه راهكارهاي مناسبي ارائه می کند . 

باتشکر ازآقای مصطفی بالاوردی
 

 

آغاز مدرسه

 

راهکارهای مناسب برای آمادگی شکوفه ها

يكي از رايج ترين مشكلات والدين، بگومگوهايي است كه صبحگاهان برسربيداركردن فرزندان براي رفتن به مدرسه پيدا مي كنند.درفرهنگ ما ايرانيان بيدار كردن فرزندان بيشتربر عهده ي مادران است اما برخي مادران مهارت هاي كافي رادر اين زمينه فرانگرفته اند ،هنگام صدا زدن كودكان براي برخاستن از تختخواب وآماده شدن ،دچار مشكل مي شوند.به همين دليل الگوي ساده اي را به شما آموزش مي دهيم.

 

ادامه نوشته

مهارتها و روشهاي امتناع از مواد اعتياد آور

 

بر خلاف جريان آب شنا کن

مهارتها و روشهاي امتناع از مواد اعتياد آور  

همه ما کم و بيش اعتياد را مي شناسيم. حتماً شما هم در اين باره چيزهايي از طريق راديو، تلويزيون و ديگر رسانه هاي جمعي شنيده ايد و يا در بين بستگان و آشنايان کسي را سراغ داريد. حالا اگر دوست داريد دانش خود را درباره اعتياد بيشتر کنيد، پيشنهاد مي کنيم اين مقاله را که فقط ده دقيقه از وقتتان را مي گيرد بخونيد. ما فکر مي کنيم ارزشش را داشته باشد.

 

ادامه نوشته

آیا ترتیب تولد بر شخصیت تاثیرگذار است؟

 

 

آیا ترتیب تولد بر شخصیت تاثیرگذار است؟

آیا فکر می کنید اینکه فرزند چندم خانواده باشید، می تواند بر شکل گیری شخصیت شما تاثیر گذار باشد؟ این مقاله را با ما دنبال کنید تا به همه چیز در این رابطه پی ببرید!

 

 

ادامه نوشته

چرا دختران ايراني دير ازدواج مي‌كنند؟

جامعه ايراني با ورود به دنياي مدرن، تجربه نويي از جهان اجتماعي را گذرانده و حياتي تقريبا متفاوت با حيات سابق و نظم حاكم بر آن را طي مي‌كند.
مروري بر ادبيات نظري و تجربي خارجي متعدد پيرامون افزايش سن ازدواج دختران دلالت بر آن دارد كه اين افزايش عموما به خاطر تجربه مدرنيته و شاخصه‌هاي آن از طرف جامعه در سطح كلان و دختران در سطح خرد، ذاتي حركت توسعه‌اي هر جامعه‌اي است.

ادامه نوشته

مجردها بدانند

 

برای مجردها

ازدواج ، يکي از موضوع‌هاي اساسي زندگي هر فرد است و در اين ميان، افرادي که با تدبيري مناسب به ‌اين سنت الهي عمل مي‌کنند ‌، شاهد پيامدهاي بسيار مثبتي در زندگي خواهند بود و آرامشي عميق در زندگي‌شان جاري مي‌گردد. اما متأسفانه بايد بگوييم که براساس آمار و ارقام رسمي کشورمان در سال1386 ، حدود صدهزار مورد طلاق در جامعه‌ي ما اتفاق افتاده ‌که هر شنونده‌اي را بي‌درنگ به تأمل در اين‌خصوص ، وا‌مي‌دارد. آيا اين افراد، قبل از ازدواج فکر مي‌کردند روزي با دنيايي از اندوه ، مي‌بايست از هم جدا شوند؟

‌با بررسي بسيار ساده و گذرا در زندگي بسياري از زوج‌هاي جوان که به‌ظاهر روزي عاشق يکديگر بودند و اينک از هم نفرت دارند ، در‌مي‌يابيم که آنان مفهوم عشق را اشتباه در ذهن و کالبد وجودشان ، تعبير کرده و بر‌اساس اين اشتباه ، تصوير رنگي و زيبايي از طرف مقابل در ذهن‌شان ترسيم و زندگي مشترک خود را بدون هيچ پشتوانه‌ي منطقي و عقلي آغاز نموده‌اند.

در اين مقاله سعي مي‌شود برخي از مشکل‌هاي عشق‌هاي زودگذر و سطحي بيان شود تا دست‌کم افرادي که گرفتار چنين عشق‌هايي شده‌اند ، با بررسي اين نکته‌ها ، نگاه عميق‌تر و عاقلانه‌تري به موضوع ازدواج داشته باشند:

چهره‌هاي تکراري:
‌يکي از جذابيت‌هايي که در عشق‌هاي زودگذر وجود دارد ، چهره و ظاهر فرد مقابل است. آنان شيفته‌ي زيبايي ظاهرهم ‌مي‌شوند و با گفتن کلمه‌هاي عاطفي و عاشقانه ، تظاهر به علاقه‌مندي به خصلت‌هاي ارزشي يکديگر مي‌کنند اما بعد از گذشت مدتي از ازدواج ، با فروکش کردن هيجان‌هاي کاذب‌‌ از درون ، به سراغ ارزش‌هاي فرد مقابل مي‌روند چرا‌که در اين زمان ، چهر‌ه‌ي او ديگر عادي و شايد هم تکراري شده است و اکنون ويژگي‌هاي دروني و معنوي همسر براي‌شان مهم و جدي گشته و در صورتي‌که با نظام ارزشيِ مورد قبول آنان سازگار نباشد ،‌ شروع به بهانه‌گيري و پرخاشگري مي‌کنند و زندگي را تبديل به جهنمي سوزان و پراضطراب مي‌نمايند.

جوانان عزيز ، يادتان باشد که‌: «چهره و ظاهرِ مورد پسند ، در ازدواج مهم است اما شرط کافي براي يک زندگيِ خوب نيست.»

‌سوء‌ظن‌هاي مکرر:
از آسيب‌هاي بسيار جدي عشق‌هاي زودگذري که منجر به ازدواج مي‌شود ‌، سوء‌ظن‌هاي مکرر در زندگي زناشويي ‌مي‌باشد. افرادي که به‌راحتي با يک لبخند و يا با يک گفت‌وگوي ساده در يک ميهماني و بدون هيچ پشتوانه‌ي منطقي ، دل به هم مي‌سپارند ،‌ پس از زماني اندک بعد از ازدواج ، دچار ترديد مي‌شوند که چنين فردي‌که به اين راحتي با من بناي دوستي و محبت را گذاشت ، ممکن است با فرد ديگري هم چنين بوده باشد و يا در آينده‌اي نزديک ، چنين رابطه‌اي را با ديگري داشته باشد. بنابراين ، مدام دچار ترديد و بدبيني نسبت به همسر شده و هميشه به ديده‌ي يک متهم به او ‌مي‌نگرد و همين سوء‌ظن‌هاي مکرر ، زندگي را آشفته و دچار بحران مي‌کند. هر چه‌قدر يک خانم در ارتباط‌ها و محاوراتش با مردان غريبه ، راحت‌تر باشد ، به همان ميزان ، ارزش و قيمتش ‌نزد آنان پايين‌تر مي‌آيد و فقط زيبايي‌هاي ظاهري آن زن براي آنان جلب توجه مي‌کند و جوهر وجودي و ارزشي آن زن ، مورد بي‌مهري قرار‌مي‌گيرد.

دختر خانم‌هاي عزيز ، يادتان باشد که‌: «مردان خوب و مهربان، دنبال تشکيل خانواده با دختراني هستند که به‌راحتي در دسترس نباشند.»
‌عدم پشتوانه‌ي خانواده‌:
يکي از معضل‌هاي بيش‌تر زوج‌هايي که با عشق‌هاي خياباني ، زندگي مشترک‌ خود را آغاز مي‌کنند ‌، عدم حمايت خانواده‌هاي‌شان مي‌باشد. پدر و مادر که سال‌ها فرزندان را در چتر حمايتي خود قرارداده‌اند و آرزوي يک زندگي خوب را براي فرزندان‌شان داشته‌اند ، ناگهان ‌‌با انتخابي از طرف فرزندشان مواجه مي‌شوند که شايد به هيچ‌وجه تناسبي با خانواده‌ي آنان نداشته باشد. بنابراين ، تنها با اصرار و پا‌فشاري فرزندشان ، تن به رضايت به ‌اين ازدواج مي‌دهند و گاهي هم هيچ‌و‌قت چنين ازدواجي را حتي به‌ظاهر ، تأييد نمي‌کنند.

چنين زوج‌هايي که مورد حمايت مادي و معنوي خانواده قرار‌نمي‌گيرند ‌، به‌طور معمول ، بعد از زمان کوتاهي از زندگي مشترک ، دچار طوفان‌هاي شديدي در عرصه‌ي زندگي مي‌شوند و چون تکيه‌گاه محکمي ندارند ، گاهي بادبان‌هاي کشتي زندگي‌شان در اين بحران‌ها مي‌شکند و بازسازي اين بادبان شکسته ، شايد بسيار سخت و گاهي هم غير‌ممکن باشد.

جوانان عزيز ، يادتان باشد که: «خانواده ،مهم‌ترين پشتوانه‌ي يک زوج جوان در عرصه‌ي زندگي خواهد بود‌. سعي کنيد همواره از حمايت آنان در تصميم‌ها برخوردار باشيد.»
‌کاهش احساس‌هاي عاشقانه:
زوج‌هايي که با عشقي کاذب و بدون منطق ، زندگي مشترک خود را آغاز مي‌کنند ، به دليل طغيان بي‌اساس احساس‌‌هاي‌‌شان در ابراز علاقه در ابتداي آشنايي ، پس از ازدواج ، به‌طور طبيعي اين معاشقه و فوران احساس‌ها، رو به تنزل مي‌رود و اين در حالي‌ست که انتظارها و توقع‌هاي گذشته هم‌چنان باقي‌ست و در اين شرايط ، طرفين احساس‌هاي خود را با قبل از ازدواج مقايسه کرده و دچار تناقض مي‌شوند و چنين برداشت مي‌کنند که طرف مقابل ، تمام آن‌چه را که در گذشته بيان داشته ، دروغ گفته است. در زندگي منطقي، اين نکته قابل توجه است که زوجين هر روز نسبت به يکديگر عاشق‌تر مي‌شوند و حرارت احساس‌ها و عواطف‌شان نسبت به هم بيش‌تر و عاشقانه‌تر مي‌شود ‌، در صورتي‌که در زندگي غير‌منطقي ، زندگي روز‌به‌روز غير‌قابل‌ تحمل‌تر مي‌شود و زن و شوهر از يکديگر دورتر مي‌شوند.

‌به‌راحتي دل داده و به راحتي دل از دست مي‌دهند:
ازدواج‌هاي بي‌منطقي که بر پايه‌ي تدبير بنا نشده و زوجين به‌راحتي به يکديگر دل مي‌سپارند و مسير مشترک يک زندگي را آغاز مي‌کنند ، بعد از گذشت مدتي ، دچار بحران‌هاي شديد عاطفي ، روحي و خانوادگي مي‌شوند. آنان تازه به سراغ ارزش‌ها مي‌روند و متوجه مي‌شوند اصول مهمي در زندگي هست که مي‌بايست در طرف مقابل وجود داشته باشد و اکنون همسرشان فاقد آن‌هاست. اين‌گونه افراد به‌طور معمول بدون هيچ منطقي ، ساز جدايي را سر مي‌دهند و به‌راحتي دم از طلاق‌ مي‌زنند. آنان که در فاصله‌اي نه چندان دور، به‌راحتي دل به محبوب‌شان دادند ، اينک نيز به‌ همان راحتي از او مي‌گذرند و عشق خويش را در جايي ديگر جست‌وجو و به‌سادگي ، يک زندگي مشترک را نابود مي‌کنند.

جوانان عزيز: به‌طور حتم بايد توجه داشته باشند که زندگي مشترک‌، يک شوخي نيست و طرفين مي‌بايست با يک بررسي دقيق و مشاوره‌هاي مختلف ، اين مسير را آغاز نمايند و افراد قبل از اين‌که گرفتار احساس‌هاي عاطفي با کسي شوند‌، معيارها و ويژگي‌هاي مورد‌ نظرشان را در زندگي ، مشخص و بر آن اساس ، اقدام نمايند تا لحظه‌هاي زيبايي در زندگي براي‌شان رقم بخورد.

با آرزوي خوشبختي براي همه‌ي دخترها‌ و پسرهای گل کشورمان

منبع: مجله شادکامي