مختصری دربارره اسطوره و اسطوره شناس                                                        

تا قرن نوزدهم در اروپا اسطوره (Mythos) در تقابل با واقعیت (Realität) تعریف می شد. در چنین نگاهی داستان آدم و یا موجودات نامرئی و یا حتی تئوژنی هزیود همه به چنین حوزه ای تعلق داشت. واژۀ Mythos، چون بسیاری دیگر از مفاهیم، ریشه در یونان دارد و به معنی «روایت، نقل و گفتار»، معمولا در تقابل با Historia و Logos به کار می رفته است. آغاز فلسفۀ یونان در قرون 5 و 6 پیش از میلاد، با نخستین گام از Mythos به Logos برداشته شد. نخستین فلاسفه ای که این گام را برداشتند، فلاسفۀ علوم تجربی بودند که به پاسخ مادۀ نخستین پیدایش جهان دست یازیدند. پاسخ غیر اسطوره ای تالس   (Thales) در نظر گرفتن «آب» به عنوان مادۀ آغازین بود. شاگرد او  انکسیماندور (Anaximandor)  «هوا» را مادۀ آغازین دانست و این روند همچنان ادامه یافت. اما باید درنظر داشته باشیم که «رابطۀ فلاسفۀ پیش سقراطی با دین و اسطوره، رابطه ای مجادله برانگیز نبود. برای همین است که گفته می شود که  فرضیات نخستین این فلاسفۀ تجربی تضاد آگاهانه با دین یونانی به شمار نمی آمد، زیرا دین یونانی متفاوت با مسیحیت و یهودیت، هیچ اصول مطلقی برای آفرینش جهان نمی شناخت و اصطلاح «آفرینش از هیچ » را نداشت، بلکه بیشتر هم اسطوره های دینی و هم فلاسفۀ تجربی، طبیعت را چیزی «بغانه» می دانستند. جالب اینجاست که فلسفۀ یونانی به درافتادن با اسطوره ها برنیامد بلکه با یک سری توضیحات عقلانی دربارۀ جهان آغازید و کم کم تقابل با اسطوره برایشان به آگاهی بدل شد.

 در اثر  این تقابل، Myth به مرور، به «آنچه واقعا وجود ندارد» اطلاق شد. در عصر هلنی  نقد اسطوره ویژگی نوی یافت. در این زمان فقط در پی استنباط لغوی از اسطورهها نبودند و در پی آشکار ساختن معنای نهفتۀ آنها برآمدند. در قرن سوم پیش از میلاد اوهمروس Euhemerus)  تاویلی کلاسیک از این روند تفکر ارائه کرد و از آن پس اوهمریسم بر هرگونه تفسیر تاریخیِ اسطوره اطلاق گشت» (بیدنی،  161: 1373). او درواقع پایه گذار بنیادهای تاریخی و واقعی برای داستانهای اسطورهای بود. این باورها قرنها در اروپا مطرح بودند. تصور اسطوره چون داستانهائی ساختگی که رویدادهای تاریخی و طبیعی را در خود نهفته دارند، تا شکل گیری فلسفهی مدرن همچنان ادامه یافت. برای نخستین بار در 1825 با انتشار«مقدمهای بر اسطورهشناسی علمی»، اثر کارل اوتفرید مولر، تعریف علمی اسطوره آغاز شد. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پژوهشهای اسطوره شناختی با آثار بسیار فریدریش ماکس مولر رواج گستردهای یافت. او اسطوره را نوعی عارضۀ زبانی میدانست و بر آن بود که این امر به این جهت است که یک چیز نامهای بسیار میتواند داشته باشدو یا بالعکس  یک نام میتواند بر اشیاء گوناگون نهاده شود به نظر او همین امر سبب درهم برهمی نامها شده است و از این رو ایزدان گوناگون در یک چهره ذوب شده اند یا یکی تبدیل به چهره های گوناگون شده است. خلاصه آن که در آغاز تنها یک nomen بود  و بعد تبدیل به numen شد. بعلاوه به نظر او کاربرد جنس در اسامی، ایدۀ انتزاعی تشخص یافتهای را به عنوان ایزد یا ایزدان برای خورشید، سپیده دم و آسمان شکل داد. کسی که شدیدا مولر را 20 سال آماج انتقاد خود قرار داد، آندرو لانگ بود که بر پایۀ گردآوری دستاوردهای انسانشناختی تایلور  نشان داد  که اسطوره متعلق به مراحل آغازین تفکر آدمی است و اقوام ابتدایی هنگام اسطوره سازی در مرحلۀ پیشرفتۀ ذهن به سر می بردند. به همین جهت، پژوهش در اسطوره نیز بایستی از میان اقوام ابتدایی که هنوز صورتهای اولیه فرهنگ را دارا هستند، انجام گیرد. فرضا ماکس مولر، اسطورۀ کرونس را بازتابی از عناصر هواشناسی می دانست که در آن آسمان ابرها را می بلعد و دوباره قی میکند و لانگ، نخستین نشانه های انسان خواری در نهادهای اجتماعی اولیه را در آن می دید.

 در واقع از این دوران بر پایۀ پژوهشهای انسان شناسان، اسطوره شناسی روند تازه ای یافت و داده های آن بر اساس گزارش های مسیونرها از فرهنگها و اقوام مختلف زنده شدند. یکی از نخستین انسانشناسان که برای نخستین بار دست به تعریف دین و اسطوره بر اساس این دادهها کرد، تایلور بود.  «او بر تفاوت اسطوره و علم اعتقاد داشت و اسطوره را زیرگروهِ دین و هر دوی آنان را زیرگروه فلسفه می دانست و خودِ فلسفه را به دوگونه ی ابتدایی و مدرن تقسیم می کرد. به  نظر او فلسفۀ ابتدایی با دین ابتدایی یکی است ولی قائل به علم ابتدایی نیست و فلسفهی مدرن برخلاف آن دارای دو زیرگروه است، دین و علم. دین جدید مبتنی بر دو عنصر است متافیزیک و اخلاق که در دین ابتدایی دیده نمی شود» . برای تایلور اسطوره، امری غیرعلمی است، ولی توضیحی در این باره نمی دهد. شاید به این دلیل که آن را زیرگروه دین ابتدایی می شناسد و دین مدرن را خالی از اسطوره می بیند. در هرحال در نظریه ی تایلور بسیاری از مسائل چون، ازدواج و روابط خویشاوندی و مسائل جنسی ... در نظر گرفته نشده اند و از این جهت قادر به دادن تعریف جامعی از اسطوره نیست. اما تایلور تاثیر بسیار زیادی بر بسیاری از پژوهشگران زمان خود گذاشت و یکی از کسانی که در اثر  جلدی خود، «خاستگاه ایدۀ خدا»به طور نظام مند، نظریه های او را به کار بست، ویلهم اشمیت بود.  جز او فریزر از دیگر کسانی است که پیرو نظریات تایلور به شمار می آید، با این تفاوت که او بر این باور است که انسانهای ابتدایی اسطوره را به جای علم استفاده می کردند و آن را  نوعی علم عملی می شناساند. به نظر او انسان ابتدایی همواره در پی آن بود که جریان طبیعت را به سود خویش در دست گیرد و کاربرد آیین ها و جادو تنها به همین هدف است. یکی از مهمترین اهداف دین ابتدایی، تاثیر بر حوادث، به ویژه رشد گیاهی (اسطورهی آدونیس) است که شدیدترین آیین ها و قربانی ها را به خود اختصاص داده است. توجۀ انسان شناسان به اسطوره به ویژه به عنوان بستری برای پیاده کردن نظریه های مختلف همچنان تا این زمان مطرح است

سوایِ پژوهش های انسان شناسان در اوایل قرن نوزدهم، اسطوره شناسی از حوزۀ پژوهشهای نجوم نیز هوادارانی به خصوص در آلمان یافت. بنیانگذار نظریه های نجومی، زیکه است که اسطوره ها را لفظی بررسی می کند و بر این باور است که در محتوای آنها همواره علائم آسمانی به ویژه نشانه هایی از اختران و حرکت ماه دیده می شود. توجۀ زیاد طرفداران این نظریه بر این عوامل، به ویژه حرکت ماه، نظریۀ آنها را تبدیل به نوعی «ماه گرایی کرد.

در آغاز قرن نوزدهم  اسمیت، یکی از شرق شناسان و دین شناسان، اسطوره ها را توضیحی برای آیین ها تعریف کرد.  چنین نظریهای در حوزه هایِ مختلفِ انسان شناسی، فقهالغه و دین شناسی (توراتشناسی) به ویژه در انگلستان رنگی تازه به اسطوره شناسی بخشید و  برای بسیاری، توضیح رضایت بخشِ و توجیه پذیری برای شکل گیری اسطوره ها فراهم کرد. این نظریه گرچه توجیه مناسبی برای اسطوره بود، اما بسیاری از مسائل اسطوره ها را نمی توانست حل کند. با این حال بر دیگر نظریه پردازان از حوزه های دیگر چون روانشناسی  تاثیر گذارد.

 در اوایل قرن بیستم برخی از فیلسوفان، ، چون لانگر ، ریکور  و کاسیرر، به طور مبسوط به موضوع اسطوره پرداختند. بیشتر اینان کوشیدند از طریق بررسی زبان یا نماد، مسئلۀ اسطوره را روشن کنند. کاسیرر  با کتاب فلسفهی صورتهای سمبلیک به طور جامع به اندیشهی اسطورهای پرداخت و توانست آن را به عنوان یکی از مراحل تفکر بشناساند. در این برخورد نو به اسطوره، "اسطوره هم مانند علم و اخلاق و هنر، جهانی مستقل و خودبسامان شد که واقعیت و اعتبار آن را نمی بایست با معیارهایی خارج از قلمرو خودش سنجید، بلکه می بایست آنها را طبق قانون درونی و ساختاری خود اسطوره درک کرد. هر تلاشی در این جهت که جهان اسطوره را به منزلهی جهانی تبیین کند که واسطهی جهان دیگری است، یا لباس و پوششی برای امر دیگری است یکبار و برای همیشه قاطعانه مردود شد". مباحث نمادشناسی که چون اسطوره سابقه اش به یونان باستان می رسد، در قرن بیستم در اکثر حوزههای فلسفی، دین شناسی و زبان شناسی رواج یافت. بحث اسطوره و نماد و نشانه در کارهای رولان بارت در حوزۀ نشانه شناسی زیبا شناسانۀ ساختاری توجۀ بسیاری را برانگیخته است.

از سوی دیگر بسیاری از انسان شناسان همین قرن، اسطوره ها را نوعی از افسانه های عامیانه معرفی کردند و کوششهای آنان در سه جنبه شکل گرفت: 1- جنبۀ تاریخی، همچون فرانس بواس؛ 2- جنبۀ ریخت شناختی، همچون پروپ؛ 3- ساختاری، همچون لوی-استروس.

منابع:

این مقاله از منابع زیر برگرفته شده است:

بیدنی، دیوید، "اسطوره، نمادگرایی و حقیقت"، ترجمۀ بهار مختاریان، 1373، ارغنون، سال اول،شمارهی 4، تهران.

کاسیرر، ارنست، فلسفهی صورتهای سمبلیک، ترجمۀ یدالله موقن، 1378، انتشارات هرمس، تهران.